جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387

شیخ علی اکبر نوقی بهرمانی ملقب به هاشمی رفسنجانی نبیرة یکی از سربازان مزدور (جیره بگیر) ازبک است که در رکاب آقامحمدخان قاجار شمشیر میزد و بعد از فتح کرمان چون زخم بسیار خورده بود، مورد مرحمت سرسلسلة قاجار قرارگرفت و در روستای نوق مستقر شد و با کمکهای چندی که از خان قاجار و سردارانش دریافت کرد زمینی خرید و ازدواج کرد و تا پایان عمر در همان روستا باقی ماند. پس از او فرزندانش نیز از راه زراعت زمینهای پدری را گسترش دادند. و وقتی خبر صاحب زمین شدن آنها به مزارشریف رسید، که عموها و عموزادگانشان در نهایت فقر و فلاکت در آنجا زندگی میکردند، شماری از این اقوام راهی کرمان و بهرمان شدند. (هاشمیان ها ازاین دسته اند).
خود شیخ علی اکبر در «روزنامه ایام» خود که به همت آقازاده حاج محسن و یکی از همکاران همه جائی ما منتشر شد، گوشه هائی از زندگی خود را آورده است همراه با تصاویری که با نگاه به آنها انسان در قدرت الهی حیرت میکند که چگونه سرنوشت کشوری به اعتبار و عظمت ایران را به دست چنین افرادی داده است. برادران شیخ علی اکبر بجز یکی از آنها که پیش از انقلاب به رحمت خدا رفته است، در وجاهت و وقار چیزی کمتر از برادر بزرگ خود ندارند. محمودآقا که تا مدیرکلی خاورمیانه وزارت خارجه رفت، واقعاً پدیده ای است که باید در موزه های طبیعی مورد مطالعه قرار گیرد و محمدآقا نیز که معرف حضورتان هست چه در مقام مدیرعامل صدا و سیما و چه در جایگاه معاون اجرائی رئیس جمهوری.
شیخ علی اکبر در نوجوانی به شیوه روستازادگانی که به حوزه رفتند، تا بعد از چندی به عنوان ملا به ده باز گردند و لقمه نانی «حلال» از راه کشتن امام حسین روی منبر به دست آورند، راهی قم شد. منتها برخلاف دیگر روستازادگان که درحوزه زید را به جان عمرو میانداختند، و از «صرف میر» به «شرح اللمعه» میرسیدند، ایشان با زیرکی خاص خود خیلی زود دریافت برای ملا شدن نه سواد لازم است نه زیبائی چهره (دلیلش اینکه امروز ملاهای با اصل و نسب و عالمی که هم تقوا دارند و هم سواد، خانه نشین هستند و زیبارویانی مثل خسرو خوبان ــ روح الله حسینیان ــ و آهنگر خرم آبادی ــ حائری خرم آبادی شاهد شکر لب حضرت مصباح یزدی ــ یا مثل خسروخان به کراهت وجه دچار شده و یا چون حائری در زیر خاک سرد خفتهاند.) بلکه اگر چند کیلو وقاحت را با مقداری فرصتطلبی و کاسبکاری به هم آمیزند، آنگاه آینده روشنی پیش رویشان قرار خواهد گرفت. آدمی دست خالی به قم میآید و آنوقت به اعتراف خودش پیش از انقلاب یکصد قطعه زمین در بهترین محله قم، به نامش ثبت میشود. بعد در جریان ترور مرحوم حسنعلی منصور، همین ازبک خان، اسلحه به گروه ترور میرساند و علیرغم ادعایش مبنی بر اینکه از همان نوجوانی سرسپردة خمینی بوده، بدون اعتنا به گفته خمینی که با ترور منصور مخالفت کرده، پول زیادی را به گروه ترور میدهد و موافقت یک ملای ضدخمینی یعنی مرحوم میلانی را با این جنایت، برجسته میکند و نیمه فتوای قتل منصور را به دست آقا محی انواری و حاج حبیب مؤتلفه و محمد بخارائی و... قرار میدهد. من بسیاری از آخوندها از جمله آقای خامنه ای را پیش از انقلاب میشناختم و شمار کثیری از آنها را در محضر (به هر دو معنایش) پدرم دیده بودم اما با شیخ علی اکبر دقیقاً چند روز بعد از آزادیش از زندان حکومت نظامی آشنا شدم. برادر همسر او آقای مرعشی که مثل مرحوم پدرم سردفتر اسناد رسمی است به همراه او و شیخ فضلالله محلاتی مرحوم و... به روزنامه اطلاعات آمدند و مرعشی ایشان را معرفی کرد که همه کاره آقای خمینی است.
استادم زنده یاد غلامحسین صالحیار چند سال پیش در بازگوئی خاطراتش از روزهای انقلاب از جمله نوشت که این بنده هر روز با خبری تازه و دقیق از پشت پرده انقلاب میآمدم و چند روز بعد دقت و صحت خبر آشکار میشد. صالحیار نوشته بود نوری زاده را تحت فشار گذاشتم که منبع خود را فاش کند و او خیلی ساده گفت آقای هاشمی و در آن تاریخ هیچکس هاشمی رفسنجانی را نمیشناخت... به گفته صالحیار این را اضافه میکنم که من در برخورد با کسانی که هرکدام خود را نماینده واقعی و غیرقابل تغییر قاطبة اهالی ولی فقیه میدانستند خیلی زود دریافتم که آقای خمینی، منتظری و بهشتی و اردبیلی و مطهری را سرکار گذاشته و در حقیقت این فقط شیخ علی اکبر است که از مکنونات ضمیر سید روح الله باخبر است و نوعی کنترل بر کارهای او دارد. روز بازگشت آقای خمینی به ایران کسانی مثل محلاتی و ربانی شیرازی و همین آقای خامنه ای برای ظهور در کنار او و برداشته شدن تصویری از آنها در خدمت حضرت نایب امام زمان سر و دست می شکستند اما شیخ علی اکبر بی اعتنا به این حرفها پشت پرده مشغول طرح و توطئه بود. و تا یک روز بعد از آمدن آقای خمینی در ملاءعام در کنار او ظاهر نشد. اما همان شب نخست وقتی به همراه احمدآقا به اندرون رفت من فهمیدم که کارچرخان اوست. بنابراین به جای کوبیدن باب اسرار این و آن، ساعتی با شیخ سخن میگفتم و خبرهای ناگفته برایم آشکار میشد.
در این خانه ای که ایشان مدعی است قبل از انقلاب صاحب آن بوده و از سر اضطرار ناچار به فروش آن شده، بدفعات او را دیده ام.
خانمی خبرنگار از شبکة رادیو تلویزیون دولتی کانادا در فروردین 1358 به ایران آمد. آن روزها این شبکه تقریباً روزانه با من مصاحبه میکرد و پیرامون رویدادهای ایران، سئوالاتی را با من درمیان میگذاشت. خانم خبرنگار خواستار دیدار با اعضای شورای انقلاب بود. به مرعشی (برادر زن هاشمی که با حسین مرعشی پسر عموی خانم عفت مرعشی همسر هاشمی نسبتی ندارد) تلفن زدم و او همان عصر برایمان وقت گرفت. رفتیم و نشستیم و فائزه خانم هم که ده دوازده سال داشت در کنار پدر ظاهر شد تا روشن شود این شیخ از نوع آخوندهای سنتی نیست و از ظاهر شدن در کنار نسوان ابائی ندارد.
بعد از سوءقصد به او، ایرج صامتی را که در امید ایران با من همکاری داشت، به دیدنش فرستادم تا حقیقت ماجرا را کشف کند. که در آن زمان شایعات بسیاری پیرامون این سوءقصد بر زبانها بود. شیخ مدعیاتی داشت همراه با ستایشی از عفت خانم که اگر او نبود کار مرا ساخته بودند.

چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387

برنامه "پنجره ای رو به خانه پدری" هرشب ساعت 10:30 بوقت ایران از طریق تلویزیون Rojhelat در هاتبرد پخش می شود.
چنانجه می خواهید برای اولین بار این کانال تلویزیونی را دریافت کنید می بایست مشخصات زیر را در گیرنده ماهواره ای خود وارد نمایید:

Freq: 12207
SR: 27500
POL: Hor
FEC: 3/4

چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387

" طبق یک خبر غیر رسمی 65 نفر از نماینگان مجلس هفتم که تعدادی از آنها هم در این مجلس جدید هستند همسر دوم داشتند ودارند."

ائتلاف گروهها و فعالان جنبش زنان فراخوانی را با عنوان مانع تصویب لایحه ضد خانواده شوید ،منتشر کرده اند.

باید دید چند نفر در مجلس هشتم دستشان را برای تصویب لایحه چند همسری بالا می برند.شاید به جز این شصت و پنج نفر کسانی هم باشند که مایلند به این جمع بپیوندند.

سه شنبه 5 شهریور ماه سال 1387

فاطمه قائم مقامی کار میهمانداری را در هواپیمایی ملی آغاز کرد. وی زیبایی خیره کننده و تحسین برانگیزی داشت. گفته می شود که مدیر عامل وقت و مدیر کل حراست هواپیمایی هما چون به کام نرسیدند با پرونده سازی و انگ مسائل اخلاقی چسباندن به وی او را از هواپیمایی ملی در سال ۷۱ اخراج نمودند اما وی بلافاصله با کمک یکی از خلبانان سابق هما به عنوان سرمهماندار وارد شرکت آسمان شد. وی پنج ماه بعد از آغاز به کار دولت خاتمی درسال ۱۳۷۶ در اثر شلیک گلوگه در پاسداران تهران به قتل رسید و جنازه وی در اتومبیلش در خیابان پاسداران، در مکانی نه چندان دور از یکی از مراکز وزارت اطلاعات و کوی مدیران آن وزارت خانه پیدا شد که گلوله‌ای به سرش خورده شده بود. بعضی محافل او را به قتل‌های زنجیره‌ای ربط میدهند و معتقد هستند که وی معشوقه فلاحیان بوده است که برای حفظ اسرار علی فلاحیان و سعید امامی دستور به قتل او داده‌اند. وی هنگام مرگ 43 سال سن داشت.

فاطمه متاهل و دارای سه فرزند بود که در زندگی زناشویی شکست خورده بود. پس از به دنیا آمدن سومین فرزندش هنگام لغو یکی از پروازها و بازگشت ناگهانی به خانه با حقیقتی تلخ که همانا خیانت شوهرش بود مواجه شد. اما این یک خیانت معمولی نبود و شوهر جراح قائم مقامی با فردی مذکر رابطه برقرار کرده بود و همین امر موجبات دلزدگی فاطمه از زندگی را فراهم ساخت. فلاحیان علاوه بر تجاوز به وی در فعالیت‌های دیگر خود شامل فریب، قاچاق و... از وی سوء استفاده میکرد.

فاطمه قائم مقامی به هنگام کشته شدنش در روزنامه‌های وقت یکی از افراد مرتبط با باندهای قاچاق معرفی گردید. ولی هرگز به روابطش با آمران قتلهای زنجیره‌ای اشاره‌ای نشد.

اولین بار اکبر گنجی در روزنامه صبح امروز ماجرای قتل فاطمه قائم مقامی را باز گفت و به پرونده‌ای اشاره کرد که از سوی مقامات مختلف کوشش می‌شد تا موضوعی عادی و احتمالا اختلاف خانوادگی جلوه داده شود

در جریان پی گیری‌های مطبوعاتی پرونده قتل‌های زنجیره‌ای در، برخی روزنامه نگاران به قتل رساندن فاطمه قائم مقامی را ناشی از اطلاعاتی دانستند که این مهماندار هواپیما از برخی اعمال غیرقانونی مقامات اطلاعاتی داشته‌است. در همان زمان اکبر گنجی در مقاله‌ای نوشت: «پرونده قتل سیامک سنجری و فاطمه قائم مقامی را دنبال کنید تا به شاه کلید برسید. قتل آنان مشکل شخصی شاه کلید بودند و شاه کلید مجبور شد آنها را از میان بردارد.» گنجی در جایی دیگر با صراحت بیشتری به موضوع پرداخت: «آقای فلاحیان قبل از پاسخگویی درباره قتل‌های زنجیره‌ای باید به پرسش‌های شهروندان در خصوص قتل خانم فاطمه قائم مقامی و سیامک سنجری پاسخ گوید.

دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387

این پتیشن را امضا کنید

http://www.stopchildexecutions.com/Petition_Persian.aspx

فیلترشکن

http://www.useitnow.info/

یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387
در اوائل انقلاب یعنی خرداد ماه 58 جوانی با ریش و تسبیح و جای مهر بر پیشانی به نام «حسام» به عنوان مأمور اجرای احکام دادگاه انقلاب ــ مصادره، جلب افراد به زندان و تبعید و… ــ وارد خدمت در دادسرای انقلاب شد. حسام به ظاهر بسیار متعصب و نماز شب خوان بود. خلخالی، موسوی تبریزی، اسدالله لاجوردی و... بسیار به او اعتماد داشتند، و تنفیذ احکام سخت را به او می سپردند. حسام برخلاف بسیاری از همکاران و دوستانش در دادگاه انقلاب ماند و تا چندی پیش به عنوان رئیس اجرای احکام دادگاه انقلاب مشغول به کار بود. دستگیری و افول ستاره بخت او خیلی ناگهانی و تعجببرانگیز بود. با بودن پدری که علاوه بر نمایندگی ولی فقیه تولیت امامزاده مشهد اردهال کاشان را نیز عهدهدار است کسی فکر نمیکرد حسام دچار وضعی شود که امروز با آن روبروست. مطابق اعترافاتش او از سال 58 تا امروز با 1200 زن شوهردار که همسرانشان به دلیلی در زندان دادگاه انقلاب بودهاند گاه با تهدید و زمانی با وعده آزادی همسرانشان، ارتباط نامشروع جنسی داشته است. آخرین بار او در حالیکه پس از همبستری با همسر یک روحانی زندانی در خانه او غسل کرده و به نماز ایستاده بود، دستگیر شد...
شنبه 2 شهریور ماه سال 1387

سه ‌شنبه 12 تا جمعه 15 اوت
حرف حساب را تأیید کنیم
در فرهنگ سیاسی صد در صدی همه چیز یا سیاه است یا سپید، اگر عمری در راه آزادی و دمکراسی طلبی مبارزه کرده باشی، و در این سلک و سلوک هزینه‌های سنگین از جان و جهانت، جوانی و خانواده‌ات، رفاه و سلامتی‌ات داده باشی، خلیل ملکی‌ وار ستونهای فلک ‌الافلاک را بر شانه‌های خسته‌ات حمل کرده باشی، به محض آنکه دهان باز می‌کنی که این ره که کامبخش و کیانوری و شرکا قافله سالار آن هستند به کعبه آزادی و برابری و رفاه نمی ‌رسد بلکه ترکستان «عمو یوسف گرجی» وگولاک «دائی بریا» در پایان این راه است به چند ساعت تبدیل به نوکر امپریالیسم و مزدور جیره‌ خوار دربار و سگ زنجیری استعمار می‌شوی، یاران همسفرت به تو پشت می‌کنند در جراید حزبی کاریکاتورت را می ‌کشند در حالی که عمو سام زنجیری به گردنت انداخته و چون سگ ترا به اینسو و آنسو می‌برد.

صد درصدی‌ها نمونه‌های در یادماندنی از چنین برخوردی را در تاریخ معاصر ما چنان نشان داده‌اند که امروز پس از سی سال تحمل فلاکت و ذلت زیر سلطه جمهوری ولایت فقیه 5 نفر از ما قادر نیستیم کنار هم بنشینیم و بر سر اصولی که اغلب مورد اتفاق نظر تک تک این 5 نفر است به توافق جمعی برسیم. اجازه دهید با ذکر چند نمونه سخنی انتزاعی و مجرد نگفته باشم.
1ـ بعد از تجربه حزب توده و نیروی سوم، در آستانه انقلاب رهبری جبهه ملی، رفیقی را که 25 سال زندگی و جوانی خود را در راه آرمانهایش وقف کرده و متحمل زندان و محرومیت و حتی از هم پاشیدن خانواده‌اش شده بود و التزامش به آرمان و جبهه‌ای که از جوانی بدان پیوسته بود آنچنان بود که در جریان اعتصاب بزرگ دانشجویان با آنکه خود معتقد به ادامه اعتصاب بود اما چون اکثریت شورای جبهه ملی تصمیم به پایان دادن اعتصاب گرفت، ملامت دانشجویان و مردم را به جان خرید و این تصمیم را به اطلاع رهبران جنبش دانشجوئی طرفدار نهضت ملی رساند، با سه سوت از جبهه ملی اخراج کرد و بلبلانی که سر به آستانبوسی سید روح‌الله مصطفوی خمینی گذاشته بودند و طلوع خورشید را این بار از مغرب استقبال می‌کردند ناگهان به یاد «اسنادخانه سدان» و رابطه فامیلی رفیقشان با همسر دوم پادشاه افتادند و با آنکه می‌دانستند آن رفیق «زنده‌یاد دکتر شاپور بختیار» در همه عمرش حتی سیگار هم نکشیده بود به دامن زدن شایعه اعتیاد او همت گماشتند (یکی از نزدیکترین دوستان دکتر بختیار که همه گاه در زیر سایه دکتر زندگی کرده بود و حسرت دبیرکلی حزب ایران راداشت اما با بودن بختیار محلّی از اعراب نداشت روزی به روزنامه اطلاعات زنگ زد و با عصبانیت به من که تقریباً هر روز دکتر را می‌دیدم و مصاحبه‌ای با او داشتم گفت به چه دلیل اینقدر از این آدم خائن معتاد تعریف می‌کنی، و وقتی گفتم تا آنجا که به یاد می‌آورم این آدم به قول شما خائن معتاد تا یک ماه پیش سرور و رفیق عزیز شما بود و هم او با زور خود شما را وادار کرد همراهش به کوه بروی و مواظب سلامتی خودت باشی! رفتاری که رهبری جبهه ملی با دکتر بختیار کرد حقاً شرم‌آور بود. بگذارید صحنه‌ای را برای شما تصویر کنم. حدود ساعت شش بعد از ظهر بود. دکتر بختیار دومین ملاقاتش را با شاه انجام داده بود و شاه تقاضاهای او را مبنی بر ابراز تمایل مجلس به نخست‌وزیری‌اش، خروج از کشور پس از رأی اعتماد گرفتن دولت، و برخورداری از اختیارات قانونی نخست‌وزیر مطابق قانون اساسی پذیرفته بود. بعد از ظهر در منزل دکتر بودم و همراه با رفیق همیشگی‌اش احمد خلیل‌الله مقدم، حاج مانیان معروف، امیر رضا پسرعمویش، شاهرودی از بچه‌های حزب ایران و پزشکی از دوستانش که از شیراز آمده بود و از ذکرنامش به علت بودنش در ایران معذورم به سخنان دکتر گوش می‌دادیم که از دیدار شاه آمده بود. بعد همگی راهی منزل دکتر سنجابی شدیم که یاران بختیار آنجا جمع شده بودند. بختیار بسیار خوشحال بود. بعد از 25 سال آرزوی او و یارانش برای تشکیل دولت ملی تحقق پیدا می‌کرد و او که بیش از همه ما متوجه خطر برپائی حکومت آخوندی بود و دیکتاتوری نعلین را هزاربار بدتر از دیکتاتوری چکمه می‌دانست عجله داشت که به دوستانش مژده دهد مشکلی که باعث شد بزرگمرد ملی، دکتر صدیقی نتواند پیش از او کابینه‌اش را تشکیل دهد نه تنها برای او مشکلی به شمار نمی‌رود بلکه او از این امر استقبال می‌کند (دکتر صدیقی خروج شاه از کشور را به مصلحت نمی‌دانست. خود این مرد وارسته شبی که در نور شمع به علت قطع برق در خدمتش بودم و بعد از دو ماه حاصل آن دیدار را در «امید ایران» نوشتم و بانوی گرامی او به دفترم آمد و یادداشتی درباب نوشته‌ام از دکتر صدیقی به من داد، همان شبی که زنده یادان داریوش و پروانه فروهر نیز با پیام دکتر سنجابی در منع پذیرش نخست‌ وزیری آمده بودند، به من گفت به مصلحت است اعلیحضرت به کیش یا شمال برای استراحت بروند و البته شورای سلطنت تشکیل شود تا ایشان مسئولیت مستقیمی نداشته باشند. دکتر صدیقی می‌گفت اعلیحضرت فرمانده کل قواست در غیاب ایشان از کشور، ارتش از هم می‌پاشد. دکتر بختیار اما خواست شاه را برای سفر به خارج کاملاً تایید می‌کرد.).
حدود ساعت 6 به منزل دکتر سنجابی رسیدیم. مرحوم مانیان پیشاپیش خبر آمدن دکتر بختیار را برای یک امر مهم تلفنی به دکتر سنجابی اطلاع داده بود. به محض رسیدن دکتر بختیار و قبل از شروع جلسه و بیرون آمدن ما چند نفری که عضو شورا و یا جبهه ملی نبودیم دکتر سنجابی جعبه گزی را که مشاور آن روزهایش از زادگاه خود آورده بود بین حاضران گرداند و تبریک گفت. نیم ساعت بعد همان مشاور به‌سرعت تلفن BBC را گرفت و خبر اخراج دکتر بختیار را از جبهۀ ملی به فردی داد که دو دقیقه بعد در وسط خبر شامگاهی آن را عنوان کرد بدون آنکه خبر مشمول ضابطه همیشگی BBC شود که هر خبری باید از سوی دو خبرگزاری یا منبع موثق تأیید شود. لحظاتی بعد دکتر بختیار برآشفته از جلسه بیرون آمد و ما همراهش شدیم و شباهنگام برایمان روشن شد که وقتی دکتر در جلسه عنوان می‌کند شاه شروط ما را پذیرا شده و تشکیل دولت را به جبهه ملی واگذار کرده است مرحوم دکتر سنجابی می‌پندارد چون دبیرکل جبهه ملی است پس ریاست کابینه نیز با او خواهد بود اما بختیار روشن می‌کند که شاه نخست‌ وزیری را به او که نفر دوم جبهه است واگذار کرده، در اینجا دکتر سنجابی صدایش را بالا می‌برد که شما حق ندارید کابینه تشکیل دهید، دکتر بختیار می‌گوید وطن من در خطر است و از جنابعالی اجازه برای نجاتش نمی‌گیرم، سنجابی می‌گوید بیرونتان می‌کنیم و... بختیار سخت آزرده بود.
آن روز که آقای خمینی بازگشت و من برای دکتر بختیار دیرهنگام شب روایت کردم که چه بی‌حرمتی به مستقبلانش از جمله سنجابی کرد بسیار متأثر شد و روز بعد نیز زمانی که حکایت انتظار کشیدن دبیرکل جبهه ملی را زیر باران و در سرما در مدرسه علوی شنید بیشتر متأثر شد... تعامل رهبری جبهه ملی با ستون استوار جبهه و مرغ توفانی که نترسید و دل به دریا زد از همه مبانی و اصول انسانی و اخلاق ایرانی به دور بود.
2 ـ رفتاری که آقای خمینی و دار و دسته‌اش با همه آنها که با جان و دل در به پیروزی رساندن او به نحوی سهیم بودند و آنها که جانش را نجات داده بودند، از مرحوم آیت‌الله شریعتمداری گرفته تا پاکروان، و از بنی‌صدر تا قطب‌زاده و در نهایت حزب توده و مجاهدین و حجتیه و... نشان دادند، نماد دیگری از بی‌اخلاقی سیاسی، ماکیاولیستی و صد درصدی بودن اقطاب سیاست در سرزمین ما است.
3 ـ اما فاجعه‌بارتر از همه رفتاری بود که ولی فقیه مقیم عراق و قبلاً پاریس، با همه آنها داشت که هنگام فرار او چتر حمایت بر سرش گشودند. زنده یاد دکتر عبدالرحمن قاسملو، مهدی خانبابا تهرانی، دکتر ساعدی، دکتر حاج سید جوادی، دکتر مسعود بنی‌‌صدر و... این آخریها دکتر هدایت‌الله متین‌دفتری و همسر ارجمندش مریم و... به محض جدا شدن از شورای به اصطلاح مقاومت، یکشبه تبدیل به عوامل رژیم و خودفروش و وابسته شدند. چه ناجوانمردانه با بنی‌صدر رفتار کردند که بدون او رجوی حتی جواز ورود به فرانسه پیدا نمی‌کرد. هنوز هم صد درصدی‌ها، یک شعار می‌دهند یا امام زمان مقیم فرودگاه بغداد و بانوی مقیم پاریس را قبول دارید و برایش سینه چاک می‌دهید و یا آنکه مزدورید و نوکر وابسته. در چنین فضای بی‌اخلاقی‌ها، طبیعی است اگر سخن از جنبش دوم خرداد سردهی، از مبارزه تحکیم وحدتی‌ها بگوئی، روزنامه‌نگارانی را که با قلم و واژگان خود فضای قبرستانی خانه پدری را به نور امید و زندگی روشن کردند، شمس‌وار میدان را برای گنجی و نبوی و قوچانی و... گشودند، زندان رفتند، با سیدعلی آقای ولی فقیه ناسازگاری آغاز کردند و تا پای مرگ در زندانش مقاومت کردند، تقدیر کنی، از جانب صد درصدی‌ها متهم می‌شوی که قصد سازش با جناحی از رژیم را داری و یا اصلاً ساخته‌ای و می‌خواهی برای اصلاح‌طلبان مشروعیت کسب کنی. این بار من نه از اصلاح‌طلبان می‌گویم نه از غیرخودی‌ها. سخنم در باب یک بچه شمالی است به نام اسفندیار رحیم مشائی معاون احمدی‌نژاد و رئیس سازمان جهانگردی و میراث فرهنگی که پسر تحفه آرادان دخترش را به زنی برده است.
این آدم در طول دو سه سال اخیر رفتاری از خود نشان داده که متفاوت با عملکرد اهل ولایت فقیه است. در مجلس جشن اتحادیه جهانی جهانگردی با حضور وزرای کشورهای اسلامی در ترکیه مثل یک آدم متمدن نشست و رقص و آواز رقاصه و خواننده ترک را تماشا کرد. در سفرهای احمدی‌نژاد به خارج رفتاری معقول و متین از خود نشان داد. اخیراً نیز با اظهار نظرش در مورد ملت اسرائیل و ملت آمریکا، با همه داد و فریادی که در مجلس و رسانه‌ها و نماز جمعه علیه او برپا شد با شهامت حرفهایش را تکرار کرد و حتی گفت من به این گفته‌ها افتخار می‌کنم. هرکس هرچه می‌خواهد بگوید، من بر این باورم که باید از این انسان تقدیر کرد. یادتان باشد که مشائی در میان جمعی این سخنان را عنوان می‌کند که همگی ضد یهودند. آقای علی لاریجانی اگرچه از نظر ظاهری شباهت زیادی به بعضی از حاخام‌های اسرائیلی دارد اما قلباً ضد یهودی است. همچنین طور حاج حبیب عسگراولادی تازه مسلمان که دیانت اجدادی را از یاد برده و یهودیان را دشمن می‌دارد. در چنین فضائی نباید با آدمی که از دوستی ملت ایران با ملتهای اسرائیل و آمریکا سخن می‌گوید صد درصدی برخورد کرد. بعد از سی سال جای آن دارد که شهامت اعتراف به خطا را داشته باشیم. اهالی جمهوری ولایت فقیه نه از کره ماه آمده‌اند و نه همگی نظیر محمود هاشمی شاهرودی و سردار نقدی و برادر محمدی در وزارت خارجه نیمه عراقی‌اند، بنابراین نمی‌توان همه را از جنس فلاحیان و جنتی و سعید مرتضوی دانست. در میان آنها عبدالله نوری را دیدیم که حسرت یک آخ را به دل سیدعلی آقا گذاشت و حتی وقتی برادر جوانش را کشتند استوار و مقاوم ماند، منتظری راداریم که یک قدم مانده به تخت سلطانی، جانب حق را گرفت و ندای وجدانش را پاسخ گفت، خیلی‌ها را داشته و داریم که به اصول پایبند بوده و مانده‌اند، اصول اخلاقی، مبانی میهن دوستی و خدمت به خلق.
هفته پیش در سنندج انبوهی از مردم بر مزار مردی در سالروز مرگش جمع شده بودند که در جایگاه نماینده مجلس شورای سیدعلی آقا، لحظه‌ای در خدمت به مردم کردستان کوتاهی نکرد. بهاءالدین ادب نیز چون علی اکبر موسوی خوئینی که هفته پیش مانع خروجش از ایران شدند، خانم حقیقت‌جو، احمد بورقانی مرحوم، اکبر اعلمی در میان نمایندگان، عادل اسدی‌نیا در میان دیپلماتها، عمادالدین باقی، شمس الواعظین، دکتر احمد زیدآبادی، لطیف صفری و... در جمع روزنامه‌نگاران، صالح نیکبخت، شیرین عبادی، شادی صدر و... در جمع وکلای دادگستری و صدها انسان آزاده و مقاوم که امروز در ایران زیر پرچم جمهوری ولایت فقیه زندگی می‌کنند و هر یک در حد امکان می‌کوشند مسئولیتهای خود را در برابر مردم به نحو شایسته‌ای ادا کنند، البته در نگاه صد در صدی‌ها، نه تنها قابل احترام نیستند بلکه دفتر گناهانشان به همان سیاهی دفتر نایب امام زمان و اصحاب اوست. نشستن با آنها جرم است و همصدائی با ایشان خیانت کبیره تلقی می‌شود. صد در صدی‌ها وقتی از اثر هنری یک ایرانی داخل کشور تقدیر می‌کنی، پوزخند می‌زنند و ترا و البته آن هنرمند مورد اشاره را محکوم می‌کنند چون در نگاه آنها همه دنیا یا سیاه است و یا به سپیدی روی آنها.

شنبه 16 تا دوشنبه 18 اوت
بار دیگر 28 مرداد
مقدمه‌ای طولانی را آوردم تا به این مؤخره برسم، چون سی سال بعد از انقلاب و 55 سال بعد از 28 مرداد هنوز هم بسیاری از ما شمشیر دولبه این روز را بر سر و گردن یکدیگر می‌زنیم. من یکی که خسته شده‌ام از اینکه هر بار مجال گفتگو و همصدائی بین عده‌ای از ایرانیان آزادیخواه در داخل و خارج کشور پیدا شده، درست در نقطه‌ای که امیدوار می‌شویم بانگ همبستگی برخواهد خاست و بدیل دمکراتیک شکل خواهد گرفت گرفتار عقده‌ 28 مرداد می‌شویم که این روزها پیروان نهضت ملی و مدعیان دلبستگی به آرمانهای زنده‌یاد دکتر محمد مصدق به یادش سوگوارند و در نوشته‌ها و گفته‌های خود «کودتاگران» را تقبیح می‌کنند و در مقابل طرفداران نظام پیشین به هزار و یک دلیل موجه و غیرموجه متوسل می‌شوند تا ثابت کنند کودتا نبود و قیام ملی بود. جالب اینکه عمده‌ترین نیروی فعال اپوزیسیون که در رده سنی 30 تا 60 قرار می‌گیرند اصولاً در 28 مرداد جائی در صحنه سیاسی نداشته‌اند یا مثل بنده در سه چهار سالگی بوده‌اند و یا اصولاً پای به عرصه جهان نگذاشته‌ بودند. متأسفانه ما به جای آنکه در راه ساختن فردای بهتر و نجات خانه پدری از چنگ اهل ولایت فقیه به نقاط تفاهم و توافق در بین خود بیندیشیم، به 28 مرداد چسبیده‌ایم و هر دو طرف اغلب با غیرسیاسی‌ترین خطاب، و کلامی سرشار از طعن و اهانت نسبت به گروه دیگر با این رویداد که امروز سهم تاریخ است و ما نمی‌توانیم نقشی در بازنویسی آن داشته باشیم، برخورد می‌کنیم. به گمان من ما نیاز به یک تجدید نظر کلی در قضاوتهای خود نسبت به بازیگران صحنه 28 مرداد و سالهای پیش از انقلاب داریم. فکرش را بکنید، حمید شوکت کتابی درباره قوام‌السلطنه می‌نویسد، ناگهان دهها قلم از شمشیر بیرون می‌آید تا نویسنده و دولتمرد مورد بحث او را که از خاکسترش نیز اثری بر جای نیست تکه تکه کند. یا زنده‌یاد دکتر مصدق برای ما قداست و اعتبار فرشتگان و ائمه را پیدا می‌کند که اصولاً بری از هر نوع خطائی بوده است و یا گمان می‌کنیم با مصدق السلطنه خواندن او و استناد به یک نوشته بی‌پایه یکروز سر زدن او را به محفلی ماسونی در آن عهد و روزگار، و گفتن اینکه پیشوای نهضت ملی ماسون بود از قدر و اعتبار او می‌کاهیم.
همین قضاوت را در مورد دکتر بقائی و مکی و آیت‌الله کاشانی داریم. یا آنها را تالی شمر می‌دانیم و یا قهرمانان ضداستبداد، و یادمان می‌رود که اینها نیز بشر بودند هم صفات ارزنده‌ای داشتند و هم ضعفهائی، اگر قضاوت می‌کنیم کلیت آنها را باید در نظر داشته باشیم. سپهبد زاهدی در 28 مرداد متولد نشد. به زندگی داماد مؤتمن الملک از همان آغاز نظر بیندازیم، اگر مخالف او هستیم و او را عامل اجرای کودتای 28 مرداد می‌دانیم این انصاف را هم داشته باشیم که نقش او را در دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور طی سه دهه در گیلان و ارومیه و خوزستان و فارس و اصفهان انکار نکنیم. انسانها سیاه و سفید نیستند، اندکی جا برای فضای خاکستری بگذاریم. حکم اگر صادر می‌کنیم این انصاف و عدالت را داشته باشیم که انسانها را روی حب و بغض و باورهای شخصی خود محکوم نکنیم و یا آن را که دوست می‌داریم در جایگاه قدیسین قرار ندهیم. لحظه‌ای چشم فرو بندیم و بیندیشیم همه آنها که در مثلاً رویدادی مثل 28 مرداد مورد لطف و یا غضب ما هستند اگر امروز سر از خاک برآرند بر احوال خانه پدری و ملت ایران اشک به چشم می‌آورند و افسوس می‌خورند چرا باید ملتی در جایگاه و اعتبار ملت ایران امروز در چنگ رژیمی قرون وسطائی تبه‌کار اسیر باشد.

August 22, 2008 05:01 PM

جمعه 1 شهریور ماه سال 1387

۳۰ سال پس از آتش سوزی سینما رکس آبادان علی رضا کرمانی در رادیو فردا نگاهی به این فاجعه می اندازد

شنبه شب ۲۸ مرداد ماه سال ۱۳۵۷ ، سینما «رکس» آبادان آتش گرفت و جز تنی چند، همه تماشاگران آن در آتش سوختند و بدین گونه، دردناک ترین رویداد دوران انقلاب ایران رقم خورد.
تنها چند ساعت پس از آن، اعلامیه ای در سطح شهر آبادان پخش شد که شهربانی و ساواک را عامل آتش سوزی معرفی می کرد.
در فضای ملتهب انقلابی آن دوران، به زودی این شعار در سراسر ایران سرداده شد که «رکس آبادان را شاه به آتش کشید.»فردای آن روز، سرتیپ رزمی، رییس شهربانی آبادان، بر صفحه تلویزیون حاضر شد و علت حادثه را «خرابکاری» اعلام کرد.....

سرهنگ اردشیر بیات، معاون انتظامی وقت شهربانی آبادان، که آن شب خود را به سرعت به محل حادثه رسانده است، در گفت وگو با رادیو فردا، واقعه را این گونه شرح می دهد: « ساعت حدود هشت یا نه شب ماه رمضان بود و من روزه بودم و با فرمانده قرارگاه، سرگرد خنیفر که اهل آبادان بود، به منزل رفتیم. حدود ساعت ۱۰ شب، تلفن منزل من زنگ زد و افسر نگهبان قرارگاه اطلاع داد که سینما رکس آتش گرفته است و اگر فرمانده قرارگاه آن جاست، فورا خود را برساند.»
وی اضافه کرد:« فرمانده قرارگاه بلافاصله حرکت کرد و رفت. حدود پنج یا شش دقیقه بعد، افسر نگهبان دوباره تماس گرفت و گفت خود شما هم بیایید، زیرا آتش سوزی بسیار شدید است و جمعیت زیادی در سینما هستند. من به محل رسیدم و دیدم که بسیار شلوغ است و در عرض ۱۰ یا ۲۰ دقیقه تمام پرسنل شهربانی در محل حاضر شده اند.»
آقای بیات افزود: « متاسفانه سینما در طبقه دوم قرار داشت و دسترسی به طبقه بالا بسیار مشکل بود. در این جریان، بزرگترین ابهامی که وجود دارد این است که می گفتند در سینما را بسته اند، در صورتی که حدود ۱۵ تا ۲۰ نفر، از ابتدا از همان درهای سینما بیرون آمدند و ما از اینها بازجویی کردیم و عده ای را که مجروح شده بودند، به بیمارستان فرستادیم.»
به گفته او، حدود نیم ساعت تا سه ربع طول کشید تا ماموران آتش نشانی توانستند به راهروهای داخلی رخنه کنند، ولی نمی توانستند به داخل سالن بروند، زیرا شعله های آتش گسترده بود.»

معاون انتظامی وقت شهربانی آبادان افزود:«یک افسر ما به نام سرگرد نیکوبذل با چند تن از پاسبان ها به بالکن سینما رفتند و از آنجا دور تا دور سینما را سوراخ کردند و توانستند به کمک ماموران آتش نشانی، لوله های آب پاشی را از طریق آن سوراخ ها به داخل سینما نفوذ دهند و آتش را خاموش کنند.»
روز ۳۱ مردادماه برابر با هفدهم ماه رمضان، آیت الله خمینی، که هنوز در آن زمان در نجف بود، نوشت: « من گمان نمی کنم هیچ مسلمانی، بلکه هیچ انسانی دست به چنین فاجعه ای بزند. قراین نیز نشان می دهد دست جنایتکار دستگاه ظالم در کار باشد که نهضت اسلامی ملت را در دنیا بد منعکس کند.»
انقلابیون طرفدار آیت الله خمینی آن روزها استدلال می کردند که رژیم شاه خواسته است با آتش زدن سینما رکس، آنان و انقلاب اسلامی را بدنام کنند. اشاره آیت الله خمینی به سخنرانی شاه بود که دو روز پیش از حادثه سینما رکس گفته بود:« ما به شما امید و وعده تمدن بزرگ می دهیم و فکر می کنم دیگران وعده وحشت بزرگ بدهند. باز، مقایسه اش با ملت ایران است.»

سرنخی از عاملان حادثه

انقلابیون طرفدار آیت الله خمینی آن روزها استدلال می کردند که رژیم شاه خواسته است با آتش زدن سینما رکس، آنان و انقلاب اسلامی را بدنام کنند.
آیا دستگاه های انتظامی و امنیتی حکومت وقت به شواهد و سرنخ هایی برای یافتن عاملان حادثه دست یافتند؟

سرهنگ اردشیر بیات، در پاسخ به این پرسش گفت:« دو سه ماه بعد از این جریان، سرقت هایی شبانه ای در آبادان اتفاق افتاد و این امر مزید علت شده بود که بگویند شهربانی در سرقت ها هم دست دارد، و گر نه در زمان حکومت نظامی کسی نمی تواند سرقت کند، ولی خوشبختانه باند سرقت توسط ماموران شهربانی دستگیر شدند.»
وی افزود: « بعد از دستگیری باند، یکی از اعضای آن در بازجویی به بازجوی خود سروان رسایی، جانشین رییس آگاهی، گفت اگر به من کمک کنید، من سر نخی از جریان آتش سوزی سینما رکس آبادان به شما می دهم.»

به گفته آقای بیات، «این شخص گفت که روزی با چند نفر دیگر در قهوه خانه نشسته بودیم، یکی از دوستان که برادرش به نام زاغی در سینما رکس کشته شده بود، داشت عاملین آتش سوزی سینما رکس را فحش می داد. جوانی که در کنار ما نشسته بود گفت بیخود فحش ندهید، زیرا برادر شما خودش در آتش سوزی سینما دست داشته است. پرسیدیم شما از کجا می دانی؟ جواب داد چون من هم با آنها بودم.»
سرهنگ بیات در ادامه توضیحات خود گفت: « این سرنخی بود که سارق دستگیر شده مطرح کرد و آن جوان را به نام حسین تکبعلی زاده معرفی کرد. وقتی او دستگیر شد، جریان سینما رکس را روی دایره ریخت و آنچه را باید می گفت، گفت.»
با اعتراض خانواده های کشته شدگان در سینما رکس آبادان به عدم رسیدگی به پرونده آتش سوزی این سینما و تحصن آنان، بالاخره دادگاه ویژه ای به ریاست حجت الاسلام موسوی تبریزی در آبادان تشکیل شد و حسین تکبلی زاده همراه چند تن از کارکنان شهربانی و ساواک محکوم به اعدام شدند.
وی افزود: «به گفته حسین تکبعلی زاده، داستان از این قرار بوده که عده ای از جوان های آبادان در منزلی جمع می شدند و شخصی به نام آقای کیاوش که دبیر دبیرستان های آبادان بود، به آنها درس می داد و برایشان تبلیغ می کرد. کیاوش به آنها گفته بود، جوانان بوشهر تعدادی روسری و کرست فرستاده اند و گفته اند جوانان آبادان مرد نیستند و هیچ اقدامی نمی کنند. به جوان های آبادان بر می خورد و تصمیم می گیرند کاری بکنند.»
بر اساس این گزارش، « آنها به سینما رکس و از پله ها بالا رفتند و داخل سینما تینر ریختند. بدنه این سینما تماما از مواد آکوستیک بود که زود آتش گرفت و گازهای خفه کننده و سمی از آن متصاعد شد.»
به گفته آقای بیات، حسین تکبعلی زاده در اعترافاتش گفته است که «وقتی سینما را آتش زدیم، چون سینما یک ساختمان با شهربانی فاصله داشت، اگر از درهای معمولی بیرون می آمدیم ما را دستگیر می کردند، پس فکر کردیم ابتدا داخل سالن برویم و بعد بیاییم بیرون. وقتی وارد سالن می شوند آتش شدید می شود و من توانستم بیرون بیایم و سه نفر دیگری که سینما را آتش زدند، در آتش سوختند.»

سکوت دولت شریف امامی
در فضای ملتهب انقلابی آن روزها، اگر چه صدایی جز متهم کردن دستگاه حکومت وقت گوش شنوا نمی یافت، اما چرا دستگاه دولت با در اختیار داشتن رادیو و تلویزیون هیچ تلاشی برای معرفی عاملان حادثه از خود نشان نداد؟

علی رضا نوری زاده، روزنامه نگاری، که در آن روزها با وزیر اطلاعات دولت شریف امامی دیدار داشته است، در گفت و گو با رادیو فردا، نظر بخشی از حاکمیت را در این رابطه این گونه توضیح داد:« زنده یاد دکتر عامری تهرانی، از سردبیران و دبیران روزنامه ها دعوت کرد و من به عنوان دبیر سیاسی روزنامه اطلاعات در این نشست حضور داشتم. مرحوم دکتر عامری تهرانی، ضمن اشاره به مسئله جنایت آتش زدن سینما رکس گفت: ما در برابر یک معضل قرار گرفته ایم و من از شما به عنوان روزنامه نگاران با تجربه و مسئول سؤالی دارم. همه سراپا گوش شدند و او اشاره کرد شخصی که دستگیر شده، افراد دیگری را لو داده است.»
«اطلاعاتی که از طریق سازمان اطلاعات کشور(ساواک) و شهربانی به آقای نخست وزیر رسیده، حاکی از این است که دستورالعمل آتش زدن سینما رکس از نجف آمده است.»
علیرضا نوری زاده به نقل از وزیر اطلاعات شریف امامی اضافه کرد:«در مجموع، اطلاعاتی که از طریق سازمان اطلاعات کشور(ساواک) و شهربانی به آقای نخست وزیر رسیده، حاکی از این است که دستورالعمل آتش زدن سینما رکس از نجف آمده است.»
آقای نوری زاده افزود: « اسمی که زنده یاد عامری تهرانی به زبان آورد و من فراموش نمی کنم و بعدها این اسم برای ما مهم شد، آقای کیاوش بود که بعدا نماینده مجلس شد. دکتر عامری تاکید کرد که آقای کیاوش با فرد دستگیر شده در ارتباط بوده و همچنین در نجف نیز با شماری از روحانیون در ارتباط بوده است.»

او ادامه داد: « مرحوم صالحیار و یک نفر از آیندگان گفت، امروز هر چیزی را در این رابطه بیان کنید، به ضرر شما خواهد شد، زیرا مردم باور نمی کنند. مگر مردم می توانند باور کنند که روحانیت دستور آتش زدن مردم بی گناه را بدهد.»

به گفته آقای نوری زاده، «عامری تهرانی نیز این نظر را تایید کرد و گفت که در هیئت دولت به همراه چند تن دیگر، مخالف بعضی آقایان نظامی بوده اند که می گفتند باید این فرد را جلوی تلویزیون آورد، اعترافات او را پخش کرد، اسناد را ارائه داد و افرادی را که با او در ارتباط بوده اند دستگیر کرد. ظاهرا آقای نخست وزیر نیز عنوان کردند این مسئله را در جهت لطمه زدن به طرح آشتی ملی می داند که علاقمند بود در سطح کشور به اجرا درآورد.»

در همین زمینه، داریوش همایون، وزیر اطلاعات در دولت جمشید آموزگار، که تنها چند روز پس از رویداد سینما رکس، دولت او جای خود را به دولت آشتی ملی شریف امامی سپرد، بر این باور است که حاکمیت به این دلیل موضوع را مسکوت گذاشت زیرا هنوز امیدوار بود بتواند با بخش هایی از روحانیت به سازش و توافقی دست یابد. وی به رادیو فردا گفت:« حکومت ایران در دوره شریف امامی تمام کوشش خود را در جهت مسکوت ماندن موضوع کرد تا حقایق به اطلاع مردم نرسد.»

به گفته آقای همایون، « استدلال این بود که ما با آیات عظام در حال مذاکره هستیم و انتشار این خبرها موجب رنجش آنها خواهد شد. این مسئله را وزیر اطلاعات و جهانگردی کابینه شریف امامی می گفت که پرونده دست او بود و کاملا معلوم بود عاملان حادثه چه کسانی بودند. رییس ساواک هم استدلال می کرد که هر چه ما بگوییم، فایده ندارد و مردم باور نمی کنند و می گویند کار ساواک است.»
پس از پیروزی انقلاب در بهمن سال ۱۳۵۷، حسین تکبعلی زاده، متهم ردیف اول حادثه که از زمان حادثه در زندان شهربانی آبادان نگهداری می شد، از زندان آزاد شد، چون اعلام شده بود آتش سوزی کار ساواک است. به گواهی گفته های او در جریان دادگاه، حسین تکبعلی زاده به قم، تهران و نزد مسئولان گوناگون رفت تا بگوید که او ساواکی نیست و با افراد دیگری در ارتباط بوده است.

یک شهروند آبادانی، در گفت و گو با رادیو فردا، نظر بسیاری از مردم آبادان را در باره جریان دادگاه و روند رسیدگی به این پرونده چنین بیان کرد: « تنها کسی که نمی توان شک کرد عامل این ماجرا بوده است، خود تکبعلی زاده بود که تازه همه در این مورد هم مشکوک بودند. ولی افرادی که او اسم برد، هیچ کدام بازداشت و مجازات نشدند، چون آنها باید اعدام می شدند و فضای عمومی آبادان این بود. این گونه نبود که بعد از دادگاه بگویند خیالمان راحت شد، چون مسببین اصلی ماجرا دستگیر شدند و آبی روی این آتش ریخته شد.»
وی اضافه کرد:« این دادگاه نشان داد و همه می دانستند که مسببین اصلی این فاجعه چه کسانی هستند، ولی به جزای کاری که کردند، نرسیدند.»
با اعتراض خانواده های سوختگان سینما رکس آبادان به عدم رسیدگی به پرونده سینما رکس و تحصن آنان، بالاخره دادگاه ویژه ای به ریاست حجت الاسلام موسوی تبریزی در آبادان تشکیل شد و حسین تکبعلی زاده را همراه چند تن از کارکنان شهربانی و ساواک محکوم به اعدام کردند.
اما در میان محکومان و حتی متهمان، هرگز نامی از کسانی که تکبعلی زاده مدعی بود با آنان در ارتباط بوده است، دیده نشد.

جمعه 1 شهریور ماه سال 1387

هم وطن ! بی وطن خواهی ماند گر از این بیش تو بازیچه ی بیگانه شوی. گوش جان را بگشا.عقل را همسفر خویش نما. ورنه چون بوم تماشگر ویرانه شوی. هم وطن ! آن صدایی که تو چرا جانب خود می خواند، آن سرانگشت که پیوند تو را با وطن ات می گسلد، از گلو یا که ز دست من ِ ایرانی نیست.هیچکس در وطنش عامل ویرانی نیست. دوزخی آتش بس شعله وری ساخته است.رحم ناکرده به ماوای تو و من زده است. ریشه هر قومی در زمین می روید، اگر این خاک ز دستت برود ریشه ات می خشکد.شاخه و برگ پژمرده شود،نامت از دفتر ایام برون برده شود. هم وطن !بیش از بر شکن موج حوادث منشین.به سلامت بسپار این شب توفانی را.»

از جمع یاران هر روز گلی چیده و پژمرده میشود.گلهایی که به جرات میتوان گفت جایگزینی نخواهد داشت تورج نگهبان ترانه سرایی را از سال ۱۳۲۸ با شعری بر روی آهنگ مهندس همایون خرم آغاز کرد. در همان اوان ترانه دیگری روی آهنگ مسعود میثاقیان، آهنگساز و نوازنده سنتور ساخت که با صدای گرم زنده یاد منوچهر همایون پور اجرا و پخش گردیدوی که فارغ التحصیل رشته جامعه شناسی در مقطع فوق لیسانس از دانشگاه تهران است بیش از ۷۰۰ ترانه برای خوانندگانی چون ملوک ضرابی، دلکش، مرضیه، الهه، پوران، عهدیه، هایده، مهستی، فریدون فرخزاد، بنان، ایرج، وفایی، گلپا، رفیعی، محمد نوری، پروین و گوگوش ساخته است . تورج نگهبان همکاری خود را با برنامه گل ها از سال ۱۳۴۰ آغاز کرد و از همکاران همیشگی آن بود . از سال ۱۳۴۱- ۱۳۳۷ معاون اداره مطبــوعات اداره کل انــتشارات و رادیـو و در سال های ۱۳۵۷-۱۳۴۱سرپرست روابط عمومی و انتشارات سازمان صنایع دستی ایران بوده و در اواخر دوره پهلوی دست اندر کار انتشار مجله "دستاورد" در زمینه هنرهای دستی ایران و نیز انتشار مجله "صدا" (به اتفاق دوستان نزدیکش عماد رام و اسفندیارمنفردزاده آقای نگهبان که ترانه های بسیاری برای خوانندگان ایرانی مانند ملوک ضرابی، دلکش، مرضیه، هایده، مهستی، داریوش و گوگوش ترانه سروده است  و ...) بوده است .

پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387

 

پیش از انقلاب، ناطق نوری در بین اقرانش، از همه بیسوادتر بود و چون به روی منبر دهان و صدایی گرم نداشت، هیچگاه به جمع منبریهای سرشناس راه پیدا نکرد و دستمزدش نیز از ده تومان بالاتر نرفت. در تکیه سارویها (اهل ساری) در دهة اول محرم ناطق میان پرده خوان بود یعنی دو سه آخوند حسابی که در مجلس بودند، اجازه میدادند اواسط مجلس او چند دقیقه ای عاشوراخوانی کند. معمولا آقایان علما که عبا و عمامه بر تن و سر دارند، شئون اهل علم!! را رعایت میکردند اما ناطق در کوتاهترین فرصت عمامه را بر میداشت و لباده را از تن خارج میکرد و با اخوی کشتی میگرفت. داداش احمد نیز باستانی کار بود و گاهی با علی اکبر میل میگرفتند و کباده میزدند. تصویر بی عمامه ناطق در کنار آقای خمینی روز بازگشت آقا از فرانسه، در بهشت زهرا در میان تصاویر انقلاب جای ویژه ای دارد. ناطق در این تصویر، عمامه هشته و قیافه عزادار و غمگین گرفته است. هر بار آقای خمینی اشاره ای به مصائب ملت میکرد، ناطق نوری بر سر و سینه میکوفت. به هرحال با آنکه او از رفقای احمدآقا و آفتابه آبکنه ای ولی فقیه بود اما هرگز در جمع اصحاب صاحب قدرت آقا جایی نداشت. حتی دوران وزارت کشورش با مصیبت و ناکامی به پایان رسید و استیضاحش هنوز از یادها نرفته است. دوران ریاست او بر مجلس نیز از خنثی ترین دورانهای مجلس بود. در سال پایانی مجلس پنجم که با سال اول دولت خاتمی تقارن پیدا کرد، علی اکبرخان که سیلی سختی در انتخابات ریاست جمهوری از ملت دریافت کرده بود و با چشم گریان شاهد به خانه خاتمی رفتن عروس فتان ریاست جمهوری شده بود، مردی که بر کرسی مؤتمن الملک و احتشام السلطنه و سردار فاخر حکمت تکیه زده بود، رهبری اکثریت ضد اصلاحات را به دست گرفت اما آنقدر بی عرضه بود که یک تشر مجید انصاری طرفدار دولت، باعث جا زدنش میشد.به هرحال ولی فقیه که در بازی انتخابات با حمایت از ناطق نوری آن «نه» بزرگ معروف را از ملت تحویل گرفته بود و تتمة آبرویش را علی اکبرخان به باد داده بود، شیخ را نزد خود خواند و ریاست کل بازرسی رهبری را در کف با کفایت او گذاشت. ، شیخ بی دانش عاشق پول و ثروت، در کنار ساختمان سازی و زمین خواری و پورسانتاژگیری، از سفره خونین قدرت نیز سهمی گرفته است و در پرونده سازی و توطئه علیه آزادیخواهان ایران، و بگیر و ببندهای اخیر، نقشی فعال بازی کرده است، ناطق نوری داماد آقای رسولی محلاتی است که از نزدیکان آقای خمینی بود و اینک در صف دشمنان خاتمی و اصلاح طلبان قرار گرفته است. دامادهای دیگر آقای رسولی محلاتی یعنی باجناقهای ناطق نوری، یکی آقای آخوندی. وزیر مسکن سابق و زمینخوار کم اشتهاست که اینک در رویال هالوی مشغول گرفتن دکتراست تا انشاءالله در بازگشت به ایران مشغول چپاول ودزدی خود شود

داماد دیگر آقای رسولی محلاتی، روضه خوانی است مثل ناطق نوری به نام شهیدی که برای داشتن برگ سابقه خدمت در خارج به عنوان سرپرست مسجد و حسینیه فرانکفورت چندی به این شهر اعزام شد و از آنجا به عنوان سرکنسول ایران به جده اعزام شد. و مثل دو دیگر باجناق و بر سیره اجدادی، از همان روزهای نخست با مشاهده سفره پررنگ و رونق سعودیها فراموش کرد ایرانی است و حافظ حقوق شهروندان کشورش. آستینها را بالا زد، سوگند و شرف کنسولی کنار گذاشت و به قول صمدآقا دو لُپی مشغول خوردن و پر کردن جیبها شد. و در مقابل، مثل بلبل هرچه را از او میخواستند گفت و اوراق و اسناد محرمانه و خیلی محرمانه را به حراج گذاشت.

فرزند ارشد علی اکبر خان ناطق نوری نیز چون ابوی و عموها و دایی جانش عاشق پول و چیزهای دیگر است. در زمانی که آقازاده در لندن اقامت داشت و قرار بود مثلا در همان هالوی کالج درس بخواند، اهالی قریه همپستد در شمال لندن، شاهد شیرینکاریهای ایشان بودند. شبهای شنبه که آقازاده میل دیسکو میکرد و دوستان هم عهد را به «توکیوجو» و «استرینگ فلو» میبرد نیز شبهای به یادماندنی است که اگر آقاجان برای شفا دادن فرزندش از بعضی عادات ناپسند او را به تهران نبرده بود، خدا میداند که امروز ایشان در کجا و چه حالی بودند. بله، فردی که از اداره خانواده و کنترل فرزند خود عاجز است امروز در یکی از مهمترین مناصب امنیتی کشور مشغول خدمت به ولی فقیه است.

 

پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387