
شیخ علی اکبر نوقی بهرمانی ملقب به هاشمی رفسنجانی نبیرة یکی از سربازان مزدور (جیره بگیر) ازبک است که در رکاب آقامحمدخان قاجار شمشیر میزد و بعد از فتح کرمان چون زخم بسیار خورده بود، مورد مرحمت سرسلسلة قاجار قرارگرفت و در روستای نوق مستقر شد و با کمکهای چندی که از خان قاجار و سردارانش دریافت کرد زمینی خرید و ازدواج کرد و تا پایان عمر در همان روستا باقی ماند. پس از او فرزندانش نیز از راه زراعت زمینهای پدری را گسترش دادند. و وقتی خبر صاحب زمین شدن آنها به مزارشریف رسید، که عموها و عموزادگانشان در نهایت فقر و فلاکت در آنجا زندگی میکردند، شماری از این اقوام راهی کرمان و بهرمان شدند. (هاشمیان ها ازاین دسته اند).
خود شیخ علی اکبر در «روزنامه ایام» خود که به همت آقازاده حاج محسن و یکی از همکاران همه جائی ما منتشر شد، گوشه هائی از زندگی خود را آورده است همراه با تصاویری که با نگاه به آنها انسان در قدرت الهی حیرت میکند که چگونه سرنوشت کشوری به اعتبار و عظمت ایران را به دست چنین افرادی داده است. برادران شیخ علی اکبر بجز یکی از آنها که پیش از انقلاب به رحمت خدا رفته است، در وجاهت و وقار چیزی کمتر از برادر بزرگ خود ندارند. محمودآقا که تا مدیرکلی خاورمیانه وزارت خارجه رفت، واقعاً پدیده ای است که باید در موزه های طبیعی مورد مطالعه قرار گیرد و محمدآقا نیز که معرف حضورتان هست چه در مقام مدیرعامل صدا و سیما و چه در جایگاه معاون اجرائی رئیس جمهوری.
شیخ علی اکبر در نوجوانی به شیوه روستازادگانی که به حوزه رفتند، تا بعد از چندی به عنوان ملا به ده باز گردند و لقمه نانی «حلال» از راه کشتن امام حسین روی منبر به دست آورند، راهی قم شد. منتها برخلاف دیگر روستازادگان که درحوزه زید را به جان عمرو میانداختند، و از «صرف میر» به «شرح اللمعه» میرسیدند، ایشان با زیرکی خاص خود خیلی زود دریافت برای ملا شدن نه سواد لازم است نه زیبائی چهره (دلیلش اینکه امروز ملاهای با اصل و نسب و عالمی که هم تقوا دارند و هم سواد، خانه نشین هستند و زیبارویانی مثل خسرو خوبان ــ روح الله حسینیان ــ و آهنگر خرم آبادی ــ حائری خرم آبادی شاهد شکر لب حضرت مصباح یزدی ــ یا مثل خسروخان به کراهت وجه دچار شده و یا چون حائری در زیر خاک سرد خفتهاند.) بلکه اگر چند کیلو وقاحت را با مقداری فرصتطلبی و کاسبکاری به هم آمیزند، آنگاه آینده روشنی پیش رویشان قرار خواهد گرفت. آدمی دست خالی به قم میآید و آنوقت به اعتراف خودش پیش از انقلاب یکصد قطعه زمین در بهترین محله قم، به نامش ثبت میشود. بعد در جریان ترور مرحوم حسنعلی منصور، همین ازبک خان، اسلحه به گروه ترور میرساند و علیرغم ادعایش مبنی بر اینکه از همان نوجوانی سرسپردة خمینی بوده، بدون اعتنا به گفته خمینی که با ترور منصور مخالفت کرده، پول زیادی را به گروه ترور میدهد و موافقت یک ملای ضدخمینی یعنی مرحوم میلانی را با این جنایت، برجسته میکند و نیمه فتوای قتل منصور را به دست آقا محی انواری و حاج حبیب مؤتلفه و محمد بخارائی و... قرار میدهد. من بسیاری از آخوندها از جمله آقای خامنه ای را پیش از انقلاب میشناختم و شمار کثیری از آنها را در محضر (به هر دو معنایش) پدرم دیده بودم اما با شیخ علی اکبر دقیقاً چند روز بعد از آزادیش از زندان حکومت نظامی آشنا شدم. برادر همسر او آقای مرعشی که مثل مرحوم پدرم سردفتر اسناد رسمی است به همراه او و شیخ فضلالله محلاتی مرحوم و... به روزنامه اطلاعات آمدند و مرعشی ایشان را معرفی کرد که همه کاره آقای خمینی است.
استادم زنده یاد غلامحسین صالحیار چند سال پیش در بازگوئی خاطراتش از روزهای انقلاب از جمله نوشت که این بنده هر روز با خبری تازه و دقیق از پشت پرده انقلاب میآمدم و چند روز بعد دقت و صحت خبر آشکار میشد. صالحیار نوشته بود نوری زاده را تحت فشار گذاشتم که منبع خود را فاش کند و او خیلی ساده گفت آقای هاشمی و در آن تاریخ هیچکس هاشمی رفسنجانی را نمیشناخت... به گفته صالحیار این را اضافه میکنم که من در برخورد با کسانی که هرکدام خود را نماینده واقعی و غیرقابل تغییر قاطبة اهالی ولی فقیه میدانستند خیلی زود دریافتم که آقای خمینی، منتظری و بهشتی و اردبیلی و مطهری را سرکار گذاشته و در حقیقت این فقط شیخ علی اکبر است که از مکنونات ضمیر سید روح الله باخبر است و نوعی کنترل بر کارهای او دارد. روز بازگشت آقای خمینی به ایران کسانی مثل محلاتی و ربانی شیرازی و همین آقای خامنه ای برای ظهور در کنار او و برداشته شدن تصویری از آنها در خدمت حضرت نایب امام زمان سر و دست می شکستند اما شیخ علی اکبر بی اعتنا به این حرفها پشت پرده مشغول طرح و توطئه بود. و تا یک روز بعد از آمدن آقای خمینی در ملاءعام در کنار او ظاهر نشد. اما همان شب نخست وقتی به همراه احمدآقا به اندرون رفت من فهمیدم که کارچرخان اوست. بنابراین به جای کوبیدن باب اسرار این و آن، ساعتی با شیخ سخن میگفتم و خبرهای ناگفته برایم آشکار میشد.
در این خانه ای که ایشان مدعی است قبل از انقلاب صاحب آن بوده و از سر اضطرار ناچار به فروش آن شده، بدفعات او را دیده ام.
خانمی خبرنگار از شبکة رادیو تلویزیون دولتی کانادا در فروردین 1358 به ایران آمد. آن روزها این شبکه تقریباً روزانه با من مصاحبه میکرد و پیرامون رویدادهای ایران، سئوالاتی را با من درمیان میگذاشت. خانم خبرنگار خواستار دیدار با اعضای شورای انقلاب بود. به مرعشی (برادر زن هاشمی که با حسین مرعشی پسر عموی خانم عفت مرعشی همسر هاشمی نسبتی ندارد) تلفن زدم و او همان عصر برایمان وقت گرفت. رفتیم و نشستیم و فائزه خانم هم که ده دوازده سال داشت در کنار پدر ظاهر شد تا روشن شود این شیخ از نوع آخوندهای سنتی نیست و از ظاهر شدن در کنار نسوان ابائی ندارد.
بعد از سوءقصد به او، ایرج صامتی را که در امید ایران با من همکاری داشت، به دیدنش فرستادم تا حقیقت ماجرا را کشف کند. که در آن زمان شایعات بسیاری پیرامون این سوءقصد بر زبانها بود. شیخ مدعیاتی داشت همراه با ستایشی از عفت خانم که اگر او نبود کار مرا ساخته بودند.











