یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387

 

 

یکبار دیگر بخت یار من است تا از ساحل خلیج همیشه فارس به سوی خانة پدری بنگرم. در غبار و بخار و خاک و آب چیزی پیدا نیست، اما عاشق همیشه به لحظه ای چشم میدوزد که از آن سوی خط و فاصله، حتی برای یک لحظه چشمش به جمال عزیز یار بیفتد. هنگامة غریبی در این سوی عالم برپاست. ماه رمضان را اینجا میتوان حس کرد، نه در وطنی که محتسبان مست از بادة قدرت، رمضان و شعبان و رجب را نیز همچون محرم و صفر مصادره کرده اند و هنگام افطار نخست مراسم شلاق زدن دانشجویان زندانی را با لذت تماشا میکنند و هنگام سحر با خدای قاصم جبارشان عهد میبندند که در روز تازه، تعداد بیشتری از آزادگان را به زنجیر کشند و گروه تازه ای از اوباش را به خدمت گیرند.

خلیج همیشه فارس بادهای زمستان کوتاهش را بر شانه میاندازد موجی بر میخیزد و خیل ماهیان به آفتاب سلام میکنند.

شنبه 30 شهریور ماه سال 1387

شنبه 30 شهریور ماه سال 1387

 

سه‌ شنبه 9 تا جمعه 12 سپتامبر
در حاشیه رمضان طاغوت
هنوز هم باورم نمی‌شود شرح مختصری از احوالاتمان در رمضانهای طاغوتی این همه خاطره را زنده کند، در چشمهای بسیاری از خوانندگان اشک نشاند، انسانهائی را از ساکنان کوچه باغ ایمان وادار کند که با زیباترین سرودواره‌ها و جان‌بخش‌ترین واژگان راوی آن روزهای خوب را مورد مرحمت و لطف قرار دهند. هرگز نوشته‌ای از من تا این حد مورد مهر و عشق قرار نگرفته بود.
از آنهمه پیام و پیامک که بر صفحه کامپیوتر و تلفنم دریافت کردم، دو پیام و دو پیامک را برگزیده‌ام که در اینجا می‌خوانید.

نخستین پیام از روحانی آزاده‌ای است که روز بعد از اعدام پرویز نیکخواه و محمود جعفریان و آنهمه انسانی که جز عشق به خانه پدری گناهی نداشتند به خدمتش شتافتم که دل پر از گریه‌ام نشتری می‌طلبید تا بترکد و هق‌هق من تا به فلک ره کشد. برایم نوشته است:
«مرا چنان به گریستن انداختی که نمازم غرق اشک شد. رمضان طاغوت را چه خوش تصویر کرده بودی. ذبیحی و سید محسن (بهبهانی) را دیدم که در منزل مرحوم ستایشگر با آقانور (پدرم) گریبان مرا گرفته بودند که ای جناب آیت‌الله که حالا در غیاب شکرگزاران ملک عجم کوس زعامت سر داده‌ای و بانگ انانیت تو گوش فلک را کر کرده است. خاک عالم بر سرت بدبخت که به اندازه شیخ محمد مجتهد (شبستری) مردی نداشتی تا جامه رهبانیت به میکده صنعان به گرو دهی تا شاید «دختر جذبه»، نگاهی به تو اندازد و یا شاید حتی دستی بر سر گَرَت بکشد. آن شب رمضانی غریب به یادم بود که آقانور سر به دیوار می‌‌کوبید و احمد احمد می‌کرد. (نام برادرم احمد که به سرطان مغز در ده سالگی بعد از دو عمل در انگلیس پرپر شد). ذبیحی دست پدرت را گرفت و گفت ضجه کم کن، هنوز که چیزی نشده، تا اسم علی اصغر می‌آید زار می‌زنی، دلت را بگذار به جای دل جدّت. آن شب که عبادی آمد و با سیم‌های عاشق و شعله‌ورش، یکان یکان ما را سوزاند و خاکستر کرد. آن شب که سید جندقی شعر حاج میرزا حبیب را زمزمه کرد آن هم در شور «امروز امیر در میخانه توئی تو / فریاد رس ناله مستان توئی تو». بدجوری خرابم کردی سید، برای آقانور به حضرت خواجه «حافظ» توسل جستم آمد که: سحرم دولت بیدار به بالین آمد... تردیدی ندارم، عصر اینها رو به پایان است. رمضان طاغوت با شکوهتر از بساط رمضانی این حقه‌بازها احیا خواهد شد. اگر زنده باشم زیر بغلم را خواهی گرفت که بعد از سحری سری بزنیم به خانه آقانور، به خوابگاه ذبیحی و بهبهانی، لابد مرا به دیدار سید مشکور (علاءالدین مشکور روحانی جوان عارف مسلک که به دستور خمینی تیرباران شد) هم خواهی برد. بارخدایا...»
پیام دوم از یک افسر بلندپایه ارتش است که دو سه سال بیشتر از بازنشستگی او نمی‌گذرد:
«دوست عزیز، آنچه در برنامه پنجره‌ای رو به خانه پدری گفتی کم بود که حالا نوشته‌ات را نیز چون آتشی به جان ما انداختی... دومین ماه رمضان بعد از انقلاب بود. انقلابی که بزرگترین فریب تاریخ چندهزار ساله ما بود. در جبهه، فرماندهی یک هنگ زرهی را داشتم. موقعیت ما بسیار بد بود. عراقی‌ها روی بلندی‌های ... در بالای سر ما مستقر بودند و هر حرکت ما را با توپخانه و خمپاره‌انداز پاسخ می‌دادند. روزی ده دوازده تلفات و سه برابر این مقدار زخمی داشتیم. جوانی بود از بچه‌های باغشاه که صدای خوشی داشت. همه بچه‌ها روزه می‌گرفتند و گاه به علت درگیری‌ها روزه از این سحر تا آن سحر به درازا می‌کشید. یکی از شبها عراقی‌ها سنگرهای ما را بدجوری به آتش کشیدند به گونه‌ای که 9 کشته و 22 زخمی داشتیم. آن جوان که نامش حمید بود حدود ساعت 3 نیمه شب که حس می‌کردیم سربازان عراقی برای خوردن سحری به جنب و جوش افتاده‌اند ناگهان با آوائی که اگر تعبیری از ملکوت وجود داشته باشد، در این آوا تجلی داشت، ربنای ذبیحی را سر داد. باور کن برادر سوگوار سالهای گمشده من، زلزله‌ای رخ داد. ناگهان همه جا روشن شد. آوای ربّنا ستاره شد، نور شد، چراغ دلهای پردرد ما شد. از فراز تپه‌ ناله‌ای برآمد که لحظه به لحظه بلندتر شد. سربازی عراقی در پاسخ حمید، دعای سحر ذبیحی را خواند. باورمان نمی‌شد. خودش بود. حمید و سرباز عراقی یکی شده بودند. ذبیحی بازگشته بود. تکه‌تکه پاره‌های جسد او که به دستور خلخالی چنانش دریده بودند که شناخت او میسّر نشود، بار دیگر به هم متصل شده بود. در طول چهارده شب باقیمانده از رمضان نه گلوله‌ای از سوی عراقی‌ها به سوی ما آمد و نه خمپاره‌ای از جانب ما در سنگر آنها فروریخت. آن چهارده شب ذبیحی ما می‌خواند و ذبیحی عراقی‌ها پاسخش را می‌داد... مرا با نوشته‌ات به آن شبها بردی، حمید چند ماه بعد تکه تکه شد. از ذبیحی عراقی خبری ندارم اما حالا که خستگی زانوانم را تا کرده است دلخوشم به نوشته هایت، به ربّنای ذبیحی و دعای صحیفه سجادیه دکتر بهبهانی...»
اما پیامک‌ها (SMS)، که کوتاه اما پر از عشق بود: رضا سپاهی از جزیره... «در رمضان طاغوت من ده سالم بود، همه چیز یادم است، شما مرا بردید کازرون منزل خالویم، صدای ذبیحی هنوز در گوشم است. لعنت به اینها که تمام وجودشان با دروغ و تزویر آمیخته است. در این جزیره تنها با حرفهای شما زنده‌ام. سردار ما اینجا از بچه‌های باحال است. طاغوتی خالص است. دیروز از کامپیوترش، مقاله شما را پرینت گرفت و به من داد. حال با این مقاله برگشته‌ام خانه خالو و...»
و سرانجام پیامک زهره از کاشان: «به سراغ من اگر می‌آئید، نرم و آهسته قدم بردارید... عجب جملاتی بود. پدرم همراه با مامان با خواندنش گریستند، من هم که آن روزها نبودم گریستم. قلمتان چنان امروز همیشه بارانی و معطر به عطر خوش ایمان باد. رمضان مرا معطر کردید...»

جمهوری دروغ
سرتاپای این ولایت خون٬ دروغ و تزویر است، اصلاً در این دایره فریب، یک نقطه هم نیست که امیدوارت کند ممکن است از فراز آن راهی به سوی فردای آزادی پیدا کنی. شیخ دروغزن است، سید اصل دروغ است، سردار، ذوب شده در کذب، رئیس تفاله‌ای از یک کاسه دروغ... امامشان بعد از پانزده سال دروغ وقتی به وطن آمد یک کلمه راست گفت «هیچی»، همان بود و بس... آیات عظام بعد از بیعت با شیطان سرداران سپاه دروغ شدند. فکرش را بکنید وزیر کشورشان در 17 سالگی به جرم ازاله بکارت دختر همسایه‌شان به زندان می‌افتد، اما با گشوده شدن درهای زندان با پیروزی دروغی به نام انقلاب، نه فقط از زندان بیرون می‌آید، بلکه به عنوان سرباز فداکار انقلاب در کمیته‌ها مشغول فداکاری به اسلام ناب می‌شود، بعد هم وصل شدن به اطلاعات سپاه است و گشوده شدن درهای نعمت و عزت، با یک دروغ به قدرت می‌رسد و با نوکری و کفش سیدعلی را جفت کردن به دولت، البته از استفاده کردن از دستمال ابریشمی وقتی جلوی علی آقای لاریجانی زانو می‌زند هم غافل نیست. بعد هم توسط دائی جان «زواره» زمینهای مردم را بالا می‌کشد تا اینکه آیت‌الله غیوری نماینده سیدعلی آقا در هلال احمر و رئیس باقیات صالحات (صندوق بازنشستگی آخوندها) به پیشگاه سید مهرداد دلال معرفی می‌شود که که در دُبی یک پایش در بیعت پسر مکتوم است و یک دستش در بندگی شاهچراغی نماینده نائب امام زمان. از طریق سید مربوطه ارتباط «کرسنت» با وزارت نفت را برقرار می‌کند و بعد از آنکه ده سال در صدا و سیما میلیونها را کیسه کیسه به خانه می‌برد و 40 درصد درآمد آگهی‌ها را با مساعدت آقا مجتبی آقا‌زاده نایب امام زمان بالا می‌کشد، به «گاز»فروشی می‌پردازد آن هم به ثمن بخس که شیخ اماراتی خیلی به او می‌رسد و دوتا دوتا پریچه‌های ختائی و سمرقندی را برایش به هتل گراندحیات می‌فرستد.
این عوض علی که دروغ بن دروغ نام ارزنده اوست، در سفر به ترکمنستان حاضر به دادن دو سنت اضافی به همتای ترکمنش نمی‌شود و به این ترتیب چهار استان شمالی را در یخبندان پارسال به امان خدا رها می‌کند اما در فروش «گاز» وطن چنان سخاوتمند است که 20 درصد زیر قیمت به شریک اماراتی مهردادخان تخفیف می‌دهد. حالا این مردک با دکترا و لیسانس قلابی، عضویت در هیأت علمی دروغین، دزدی و کلاشی و فساد ناموسی، آمده است تا به دستور اربابش نایب امام زمان برای من و شما رئیس جمهوری انتخاب کند. راستی درباب عوض علی کردان بیش از این چه می‌توان گفت!

شنبه 13 تا دوشنبه 15 سپتامبر
امیرانتظام را یاری کنید
روزی که «ماندلا»ی ایران خواندمش، خیلی‌ها ابرو بالا کشیدند که قیاس مع‌الفارق است و مگر این آقا معاون بازرگان نبود و اسناد وابستگی‌اش به آمریکا بیرون نیامد؟ این را چپولها می‌گفتند اما خواب رفتگان در قهوه خانه اسلام ناب از نوع اصلاحات زده‌اش، از اینکه یک فرزانه عاشق ایران را که شیک می‌پوشید و حتی در زندان با دست و پای در زنجیر مثل عقابی زیبا بود، با نام ماندلا خطاب می‌کنم و خواستار آنم که جایزه نوبل صلح حق اوست و حتی باید جایزه دیگری با عنوان «مقاومت» ایجاد کرد و تقدیم او داشت، زیر لبی غر می‌زدند که چرا طرف را بیخود بزرگ می‌کنی؟ من اما سی سال پیش در دفتر زنده‌یاد دکتر شاپور بختیار عباس خان امیرانتظام را که نگران شکست بختیار بود و از پیروزی قریب‌الوقوع ارتجاع می‌گفت، شناختم. و امروز بدین شناخت مفتخرم که مهندس از مقاومت خود پرچمی ساخته است که برای دراهتزاز نگاه داشتنش همه ما باید او را یاری دهیم.
نامه اخیرش به دبیرکل سازمان ملل، همه آن را که دیرسالی است خواسته و می‌خواهیم در خود دارد. باید زیر این نامه امضا گذاشت، باید ماندلای ایران را یاری کرد. برکندن بساط ننگین و جنون و فریب نایب امام زمان چهارراه آذربایجان فقط از این طریق ممکن است. مهندس را تنها نگذاریم.

از کجا آورده‌ای؟
با اتوبوس که از دبیرستان باز می‌گشتیم سرگرمی ما در کنار چشم‌چرانی، نگاه از پنجره طبقه دوم به ساختمانهائی بود که گهگاه از پس پنجره‌اش سایه‌ای از پریچه‌ای را می‌دیدیم که دلش را در یک نی‌لبک چوبی، آرام آرام می‌نواخت. از آن بالا صف جلوی سینما مولن روژ را می‌دیدیم و بعد به ساختمان بلند و سفیدی می‌رسیدیم که در آن سالهای پایتخت از همه ساختمانها بلندتر بود. دکتر امینی نخست ‌وزیر بود و در خانه ما بحث پدر و دوستانش گرد کارهای پسر فخرالدوله دور می‌زد و حرفهای اللهیارخان که وکالتش ناکام ماند و بعد هم حاضر نشد به پیام علم اعتنائی کند که گفته بود بیائید سرپرست ولیعهد شوید. در یکی از این روزها یک پارچه بزرگ سفید که روی آن با درشت‌ترین حروف نوشته شده بود از کجا آورده‌ای و بر دیوار ساختمان بلند سفید نصب شده بود ما بچه‌های تازه به نوجوانی نوک زده دوازده سیزده ساله را مبهوت کرد. ساختمان از آن سپهبد کیا بود که با یک پرونده ضخیم راهی زندان شده بود. عبارت از کجا آورده‌ای از همان روزها بر سر زبانها افتاد.
دیروز که نامه کارمند سابق مدیران کالج نیست در جهان و خواهر توامانش با تیتر از کجا آورده‌ای به دستم رسید، چهار دهه و نیم به عقب برگشتم به باغ صبا، به ساختمان کیا.
ظاهراً آنچه طی چند هفته گذشته در باب مافیای تحصیلی و قربانیان جوانش نوشتم وجدان خیلی‌ها را به درد آورده است، من خود پس از دیدار از محل کالج که وجود خارجی نداشت و شرکتهائی که به جز یک مغازه بسته، یک صندوق پستی، نبود می ‌توانم به راحتی ماجرا را بشکافم. در واقع ما در برابر رژیمی که وزیر کشورش متجاوز به ناموس، دزد سرگردنه، خیانتکار به خانه پدری و اهالی آن است، و وزیر اطلاعاتش از ریشهری و فلاحیان گرفته تا قربانعلی دری نجف‌آبادی (دادستان فعلی) و محسنی اژه‌ای، با افتخار از دستاوردهای خونینشان یاد می ‌کنند و دزدی‌هاشان را به حساب سهم مبارکه امام و فقیه می‌گذارند، نباید دچار شگفتی شویم وقتی دو تا سرسپرده امنیت خانه مبارکه، از راه فریب و تزویر به گنج قارون برسند. نامه کارمندشان را به محمود هاشمی شاهرودی بخوانید تا ماجرا روشنتر شود.
«آیت‌الله حاج سید محمود هاشمی شاهرودی دام عزه ریاست محترم قوه قضائیه.
از آنجا که حضرتعالی به دفعات در سخنان خود تأکید داشته‌اید که مبارزه با فساد و بی‌عدالتی، سرلوحه اهدافتان در قوه قضائیه است، اینجانب... که نزدیک به یازده سال از راه دور و چند سالی از راه نزدیک با آقایان … در ارتباط بوده و اعمال آنها را زیر نظر داشته‌ام از آن جناب به عنوان یک برادر دینی، یک هموطن و از همه مهمتر یک قاضی شرافتمند که بر کرسی بزرگترین مقام قضائی کشور تکیه زده، استدعا دارم با بذل عنایت به عرایضم، یک فرد یا یک گروه مورد وثوق و اعتماد خود را مأمور فرمائید تا با تحقیق درباره عملکرد آقایان … مشخص کنند، آیا قوه قضائیه هنوز هم همان ویرانه‌ای است که حضرتعالی از سلف خود آقای محمد یزدی تحویل گرفتید و یا اینکه با آمدن شما باید منتظر بود به بی‌عدالتی‌ها و فساد خاتمه داده شود. منظور من رسیدگی به اعمال دو انسانی است که با ادعای برپائی یک کالج تحصیل عالیه در انگلستان، شماری از جوانان را به امید واهی تحصیل در خارجه با گرفتن مبالغی کلان و با همکاری افراد فاسدی که در وزارت علوم و اداره نظام وظیفه همدست آنها هستند و با تأیید کالج نیست در جهان، و صدور معافیت تحصیلی، راهی خارج کرده‌اند. این جوانان نه در غربت دلی شاد و نه روئی در وطن دارند و اگر صدایشان هم درآید معافیت تحصیلی‌شان لغو و سرنوشت تلخی در انتظارشان خواهد بود. اخیراً یکی از چهره‌های ضدانقلاب که بدون مدرک و تحقیق هیچگاه مطلبی را ننوشته، در گزارشات خود، یادآور شد که با تحقیق و جستجو و دیدار از عناوین کالج و شرکتهای خیالی آقایان مورد اشاره، دریافته که حتماً دستی قوی در درون دستگاههای امنیتی آنها را حمایت می‌کند. با اینهمه من هنوز امید دارم که شما با تحقیق درباره عرایض بنده و آنچه تا کنون درباب کالج نیست در جهان و شرکتهای اسمی منتشر شده، با توجه به اینکه بنده خود در بررسی حسابهای آقایان دیده‌ام که بیش از ده میلیون دلار نقد در خارج دارند، منابع تأمین این پول را آشکار کنید و سپس به جوانانی که فریب کالج نیست در جهان را خورده‌اند، غرامتی از محل این مبالغ پرداخت نمائید تا شمار زیادی از فرزندان این آب و خاک از سرگردانی نجات یافته و اینهمه بدبینی نسبت به دستگاه قضائی در بین هموطنان ایجاد نشود. با آنکه می‌دانم این افراد با کسانی در دستگاه اطلاعات مرتبطند، اما می‌دانم شما راضی نخواهید شد عملکرد آنها که لطمه بسیاری به نظام و دستگاه محترم قضائی می‌زند بدون جزا بماند...»
نویسنده نامه شماره تلفن و پست الکترونیکی خود را نیز برای آقای شاهرودی فرستاده که نزد من محفوظ است.

دیدار سید و شیخ
سرانجام سید محمد خاتمی با وزیر کشورش که بعد از عزل در مجلس، راهی زندان شد و حسرت یک آخ را به دل سید علی آقا گذاشت، یعنی عبدالله نوری حسین آبادی دیداری خصوصی و چند ساعته داشت. ظاهراً وسوسه آنها که بار دیگر دلشان برای کرسی وزارت و معاونت و ریاست دفتری تنگ شده این روزها چنان به دل سید راه یافته که بعد از دو باری که عاقد گفت وکیلم من و آقای خانیکی و ابطحی گفتند عروس رفته گل بچیند، زیر لبی «بله» گفتن را تمرین می‌کند. خیلی‌ها دیدار سید و شیخ را چنین تفسیر کرده‌اند که خاتمی خواسته مطمئن شود نوری وارد بازی نخواهد شد. اما آنچه من از بچه حسین آباد سیحون اصفهان شنیده‌ام سخن دیگری است. در واقع نوری در این دیدار به خاتمی گفته است به مصلحت ما و شما و مردم درد کشیده ایران است که شما وارد این بازی آلوده که نتایجش از پیش تعیین شده نشوید. بگذارید خامنه‌ای ببرد و بدوزد و بپوشد. همان چند سال که در خدمت استبداد بودی برای ما کافی است. شما بیرون از قدرت بمانید و تکیه‌گاه ما باشید. ظاهراً حرفهای نوری بر خاتمی بی‌تأثیر نبوده است.

 

جمعه 29 شهریور ماه سال 1387

 

 

رمضان سال 1350 یعنی هفت سال پیش از انقلاب. آقای خامنه‌ای بعد از مدتی گرفتاری تازه نفسی به راحتی می‌کشید و منبر می‌رفت و شبها تفسیر می‌گفت و… یکی از بستگان حاج شیخ احمد کفائی ملای سرشناس خراسان، از دوستان قدیمی پدرم بود و هتلی آبرومند داشت که قبل از تأسیس هتل هایت مشهد، بهترین هتل شهر بود. در سفری کوتاه به مشهد در خدمت او بودیم. تنی دیگر نیز از سردفتران و تجار و افراد متمکن هم بودند. بعد از افطار برخاست و گفت امشب باید چراغ سیدی را برافروزیم. راه افتاد و به تفاوت از 500 تا دو سه هزار تومان از حاضران گرفت. بعد به یکی از کارمندانش گفت پاکتی بیاورد. پولها را در پاکت گذاشت، و به مرحوم حاج آقا صادق قمی فرزند آن روز خیلی جوان حاج آقا حسن قمی مرجع معتبر دیروز و امروز داد که این را به رفیقت بده برای تعمیر خانه‌اش. (شگفتا که حاج آقا صادق در ولایت رفیقش در تصادفی مشکوک در پی سفری به اروپا و دیدارهائی با بعضی از مخالفان سرشناس هنگامی که برای دیدار پدر به مشهد می‌رفت به قتل رسید.) آن شب مبلغی حدود ده هزار تومان برای تعمیر خانه دو اتاقه سید هبه شد. حالا سید میلیون میلیون برای تعمیر خانه‌های حزب‌اللهی‌های لبنان می‌فرستد و باکش نیست که نوجوانان وطنش با کلیه فروشی اتاق رهن می‌کنند و خانه‌های ویران را داربست می‌زنند

جمعه 29 شهریور ماه سال 1387

صبح جمعه با علی رضا نوری زاده 

   

 

 

هرکس فیلم قیصررا دیده‌باشد تأثیر عجیب موسیقی متن آن را بر جذابیت فیلم نمی‌تواند انکار کند، می‌گویند اسفندیار منفردزاده با ساختن موسیقی فیلم قیصر برای اولین بار هویت ایرانی را وارد موسیقی متن فیلم ایران کرد.

در طول این دوران دو قطعه صفحه ای به نام های تخت جمشید و فتح بابل را نوشت که در دانشگاه اجرا شد. منفرد زاده بعد ساختن موسیقی فیلم قیصر عملا وارد رشته آهنگسازی فیلم شد. حرفه ای که تا آن زمان به معنی امروزی بی سابقه بود از سال 1349 او همکاری خود را با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع کرد و ریاست مرکز آموزش فیلمسازی کانون را بر عهده گرفت. منفرد زاده چند سال بعد از انقلاب به آمریکا مهاجرت کرد و هم اکنون نیز کم و بیش فعالیت آهنگسازی دارد

.

آثار ساخته شده او برای فیلم ها عبارتند از 

 

1 - هنگامه (به کارگردانی ساموئل خاچیکیان) محصول سال 1347

2 - بیگانه بیا (به کارگردانی مسعود کیمیایی) محصول سال 1347

3 - قیصر (به کارگردانی مسعود کیمیایی) محصول سال 1348

4 - طوقی (به کارگردانی علی حاتمی) محصول سال 1349

5 - رضا موتوری (به کارگردانی مسعود کیمیایی) محصول سال 1349

6 - پنجره (به کارگردانی جلال مقدم) محصول سال 1349

7 - داش آکل (به کارگردانی مسعود کیمیایی) محصول سال 1350

8 - خداحافظ رفیق (به کارگردانی امیر نادری) محصول سال 1350

9 - خواستگاری (به کارگردانی علی حاتمی) محصول سال 1351

10 - بلوچ (به کارگردانی مسعود کیمیایی) محصول سال 1351

11 - نفرین (به کارگردانی ناصر تقوایی) محصول سال 1352

12 - تنگنا (به کارگردانی امیر نادری) محصول سال 1352

13 - خاک (به کارگردانی مسعود کیمیایی) محصول سال 1352

14 - گوزنها (به کارگردانی مسعود کیمیایی) محصول سال 1354

15 - غزل (به کارگردانی مسعود کیمیایی) محصول سال 1355

16 - صبح خاکستری (به کارگردانی تقی مختار) محصول سال 1356

 

  

اسفندیار منفرد زاده متولد سال 1319 در شهر تهران می باشد. وی بعد از اتمام هنرستان موسیقی وارد دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد ولی بعد از دو سال و نیم آن را رها کرد. بار دیگر بعد از ساختن موسیقی فیلم قیصر از آثار برجسته مسعود کیمیایی برای مدت 9 ماه جهت ادامه تحصیل به شهرهای برلین و وین رفت ولی آنجا نیز تحصیلات خود را نیمه کاره رها کرد. او در آثارش بیشتر از غریزه و ذوق درونی خویش بهره می گرفت. او نزدیک به هشت سال با رادیو در زمینه آهنگسازی همکاری داشت و در حدود 5 سال نیز در اداره فعالیت های فوق برنامه دانشگاه تهران همکاری می کرد

پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387
پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387

چهارشنبه 27 شهریور ماه سال 1387

 

  

 

سردار رادان در مصاحبه ای که در تاریخ دوم تیرماه86 با روزنامه کیهان حسین باز جو داشته در رابطه با طرح ارتقای امنیت اجتماعی داشته گفته به لج پراکنی توجهی نمی کند وتمام انتقادات به طرح مذکور رالج پراکنی توصیف کرده ودر پایان تصریح کرده پیش کرده بودیم که برخی شروع به زدن اروغ روشنفکرانه می کنند وبا طرح مخالف می کنند خوب حالا خود قضاوت کنید وقتی فرمانده پلیس این گونه بی شرمانه مصاحبه می کند از نیروهای پلیس زیر دستش چه انتظاری می توان داشت که این طور با خشونت با مردم رفتار می کنند؟

 

سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387

مردم کرمان نیز در ماه مبارک رمضان آداب و رسوم ویژه ای را دنبال می کنند و در تزکیه نفس و انجام عبادات و فرایض مقدس این ماه مقید هستند و برانجام آیین های مذهبی ماه مبارک تاکید دارند. مردم کرمان سعی می کنند هرگونه جشن و مراسمی را که تدارک دیده اند قبل از حلول ماه مبارک رمضان در ماه شعبان برگزار کنند. در قدیم، اوایل ماه مبارک رمضان در بین خانم ها به ویژه زنان سالخورده رسم بود به خاطر خواصی که در قهوه وجود دارد، پس از حل کردن آن در آب، آن را به پیشانی خود می مالیدند . در کرمان بزرگ ترها با دادن سرروزه ای به دختران و پسران که نوعی هدیه و کادوی مناسب بود، بچه هایی را که به سن تکلیف می رسیدند، به انجام فریضه مقدس روزه ترغیب می کردند. یکی دیگر از رسوم ماه رمضان در برخی مناطق استان کرمان خواندن ا...رمضونی توسط پسران و کلیدزنی توسط دختران در شب های قدر است.

سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387

 

اغاز به کار  این بانک با وامهای کلانی همراه بود که ظاهرا جهت ایجاد یک سازمان مالی با کارت و چکهای اعتباری پرداخت شده بود اما در مقابل اساس بانکی گذاشته شد که در پیوند با ایران خودرو خیلی زود توانست در نظام بانکی کشور جایگاه معتبری پیدا کند و اینها همگی معلول آگاهی و درایت و دانش مدیر بانک طالبی و همکارانش بود. بهره بالای بانک به حسابهای سپرده و دست و دلبازی‌اش در دادن وام مسکن و وامهای اقتصادی و تجاری، به ویژه به جوانانی که به قصد ایجاد یک کارگاه کوچک و یا یک شرکت بازرگانی و یا خدمات به سراغ این بانک می‌رفتند به مرور بانک پارسیان را به کانون امید نسل تازه‌ای از بازرگانان جوان و خانواده‌هائی کرد که هست و نیست خود را به بانک می‌سپردند تا از بهره آن بخشی از هزینه زندگی خود را تأمین کنند. به جز ماجرای ریشهری و محمد شریعتمداری و مقاومت بانک در برابر حمله آنها برای بالا کشیدن 28 درصد از سهام ایران خودرو، عامل دیگری نیز در کودتای احمدی‌نژاد و مافیای ریاست جمهوری علیه طالبی و مدیران تحصیلکرده‌اش مؤثر بود. سعیدلو از جانب احمدی‌نژاد چند تن از مدیران بانک را خواسته بود که آقای دکتر احمدی‌نژاد، امیدوارند که بانک پارسیان در جریان انتخابات شوراهاومجلس، مسئولیت خود را در تأمین هزینه یاران ایثارگر رئیس جمهوری که قصد کاندید شدن را دارند از یاد نبرند. مدیران بانک با مراجعه به هیأت مدیره نظر آنها را خواسته بودند. پاسخ هیأت مدیره در یک جمله بود: ما باج به کسی نمی‌دهیم. و این جمله را طالبی به سعیدلو گفته بود. ماجرا به همین سادگی بود. احمدی‌نژاد نخست در پرده با اشاره به اینکه کار تحقیق درباب دو وام بزرگ بی‌پشتوانه به چند تن پایان یافته به طالبی هشدار داده بود که اگر باج ندهی کله‌پا می‌شوی. طالبی باج را نداد و رفت اما گردن افراشته بود و خوشحال از اینکه باج به شغال نداده است

دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387

 

از آغاز بحران پروتکل الحاقی به پیمان منع گسترش سلاحهای هسته ای، بازیگری سرشناس در صحنه سیاسی ایران اما کم سرو صدا، مسئولیت حل مشکل و رفع بحران را عهده دار شد. خیلیها با دیدن شیخ حسن روحانی که عنوان دکترایش را مدیون مصوبه ای است که دکتر بهشتی در آغاز انقلاب به تصویب شورای انقلاب رساند و به موجب آن درجات حوزوی با دانشگاهی انطباق پیدا کرد (پیش از انقلاب تبدیل رتبه های حوزوی به درجات دانشگاهی با شرایطی بسیار سخت و به ندرت صورت میگرفت اما بعد از انقلاب کار چنان راحت شد که هر کس یک درجه قلابی اجتهاد داشت صاحب لیسانس و فوق لیسانس میشد و شروع درس خارج نیز آقایان را به دریافت درجه دکترا نائل میکرد.)البته سپردن مسئولیت حل مشکل پروتکل به روحانی، از یک نظر به معنای بی اعتمادی مقام ولایت عظما به خاتمی و دولتش بود و از سوی دیگر نشان میداد که روحانی در سلسله مراتب قدرت اعتبار منزلتی به مراتب بیشتر از علی اکبر ولایتی و علی لاریجانی نزد پدرخوانده های مافیا دارد. برای آنکه دلایل اعتبار اضافی دادن به روحانی را بدانید، اجازه بدهید نخست کمی از سوابق و عملکرد «حسن فریدون روحانی» را بازگویم و بعد درباب اعتبار و دانش و آگاهی او بنویسم.حسن فریدون روحانی، نه در صحنه مبارزه نام آشنائی بود، نه مثل بعضی از روحانیون که عکسهای دوران زندانشان را وسیله کسب اعتبار قرار میداند، تصویری از دوران محبس در جیب داشت. آخوند جوان خوبروئی بود که کیف مرحوم سید محمد بهشتی را نخست در آلمان و بعد در ایران حمل میکرد. گو اینکه سفرهای روحانی پیش از انقلاب به اروپا و به خصوص آلمان، به ظاهر برای ترویج اسلام ناب محمدی بود اما حسن آقا که وقتی لباس روحانیت از تن به در میکرد و شلوار جین و بلوز صورتی به تن می کرد، نام میانی خود فریدون را در شکل مصغرش «فری» در معرفی خود به کار میبرد ابائی نداشت که اینجا و آنجا با خوبرویان فرنگی نشست و برخاست کند و حتی در مجالس انس دوستان حاضر شود. در عین حال حسن آقا آنقدر هوشمند بود که برای تأمین آتیه خود و یافتن یک نیروی خارجی که حاضر به حمایتش باشد، به سراغ آمریکا نرفت تا بعدها مثل سعید رجائی خراسانی و محمود کاشانی، و دکتر محمد جواد ظریف مورد ملامت قرار گیرد، بلکه دولتهایی را انتخاب کرد که حتی اگر روزی اسناد سرسپردگیاش به آنها فاش شد، تبعات سنگینی به همراه نداشته باشد.برخلاف بسیاری از اهل ولایت فقیه، حسن فریدون روحانی برای دیدار کعبه به واشنگتن نرفت بلکه در طواف گرد الیزه و کاخ صدارت عظمای ولایت آلمان، حاجی شد. روحانی با آنکه هیچ نوع تجربه ای در کار نظام و ارتش نداشت و حتی به اندازه رفیقش حجت الاسلام الهی که به علت گذراندن دوران سربازی در نیروی دریائی، به نمایندگی ولی فقیه در این نیرو انتخاب شد، از امور مربوط به جنگ و سلاح اطلاعی نداشت، خیلی زود به نمایندگی از سوی ولی فقیه به ارتش و وزارت دفاع و سپس شورایعالی دفاع رفت و زمانی که کار اداره جنگ به علی اکبر هاشمی نوقی ملقب به رفسنجانی سپرده شد، بلافاصله به دستیاری او انتخاب شد. نگاهی به پرونده خریدهای نظامی نشان میدهد که حضرت فریدون خان در کنار محسن رفیق دوست و یک دوجین دلال ایرانی و خارجی اسلحه طی دوران جنگ مسئولیت خریدهای کلان نظامی را عهده دار بود.روحانی در عین حال نظیر همه ارکان ولایت فقیه، شبکهای از اقوام و نزدیکان خود به وجود آورد که در هر گوشه ای از دایره قدرت نشان آن دیده میشد. (در جریان تماسهای پنهان رژیم با مالزی چه برای خریدن تجهیزات صنعتی و الکترونی پیشرفته برای صنایع نظامی و چه معاملات غیرمشروعی که شماری از مقامات مالزیائی در کنار عوامل جمهوری اسلامی طی آن به صدها میلیون دلار دست یافتند، اخوی حسن آقا، به عنوان سفیر مادام العمر و غیرقابل تغییر قاطبه اهالی مافیا، در کوالالامپور مشغول خدمت بود.)حضور روحانی در شورایعالی امنیت ملی به عنوان نماینده ولی فقیه در طول 8 سال ریاست جمهوری رفسنجانی و هشت سال گذشته در ریاست جمهوری خاتمی، یک جایگاه ثابت برای قدرت نمائی وحضور سنگین سیاسی ــ امنیتی به او داده، که کمتر مسئول بلندپایه ای در نظام از آن برخوردار بوده است. وقتی در فردای 18 تیرماه، از میان همه آدمخواران آستان مقدسه ولی فقیه، لباس سرخ غضب را تن حسن فریدون کردند و آدمی را که به ظاهر معقول و مؤدب مینمود به دانشگاه فرستاند تا برای دانشجویان خط و نشان کشد و فریاد زند هرکه جرأت کند از این پس به حضرت آقا ناروائی را نسبت دهد یا شعاری علیه ایشان عنوان کند، با مشت آهنین مغزش را خرد خواهند کرد، کمتر کسی از خود پرسید چرا باید این مأموریت به آقای دکتر روحانی واگذار شود؟ فقط کمی تأمل و هوشمندی لازم بود تا دریابیم این آقای خوش بر و رو که عمامه اش را جورج ارمنی طراح لباس خانم های محترمه بزرگان دستگاه خلافت، میپیچد و کاکل نقرهای از زیر عمامه بیرون مینهد و شلوار پیر کاردن و پیراهن حریر و کفش دالی میپوشد در حوزه قدرت جائی به مراتب بالاتر از وزیر خارجه و اطلاعات و دفاع دارد. و چون پیوندهایش با خارجیها نیز مستحکم است بنابراین سی سالی باید صبر کرد تا مثلاً اسناد وزارت خارجه آلمان و فرانسه و یا بریتانیا منتشر شود تا همگان بدانند راز حضور سنگین و همیشگی حسن فریدون روحانی در صحنه قدرت چه بوده است.همه اینها را نوشتم و با آنکه هرگز نمیخواهم پدری را که در سوگ فرزند نشسته ملامت کنم، چون به چشم دیدم که مرگ برادرم چه بر سر پدرم آورد، اما ناچارم در این یک مورد یادآور شوم که جناب دبیر شورایعالی امنیت ملی، با همة موفقیتها و قدرت و شوکت و مکنتش در برابر یک فرد که همانا فرزند بزرگش بود آنچنان ضعیف و متزلزل مینمود که همه آشنایان و دوستانش میدانستند وقتی آقازاده غضبناک به پدر نفرین میکند که دستهایش آلوده به خون و جنایت است و بارها در برابر جمع فریاد زده من ننگ دارم که فرزند پدری هستم که دست در دست ولی فقیه و علی فلاحیان و اکبرهاشمی دارد، دکتر حجت الاسلام حسن فریدون روحانی موش میشود و دم نمیزند.... تا آن روز تلخ که فرزند پس از نوشتن نامه ای طولانی که در آن شرح مفصلی از جنایات پدر و اعمال خلاف شرع و اخلاق و فساد مالی و معاملات پنهانی او، آمده بود به زندگی خود خاتمه داد. روحانی چند ماهی سوگوار بود، همسرش اما هنوز هم سوگوار است، اما خیلی زود، بار دیگر در برابر نیم لبخند قدرت خانم و عشوه های پنهان او، حجت الاسلام «فری» دیده از سرشک غم شست و پا در رکاب کرد و دست بر سینه گذاشت به نشانه اظهار بندگی کردن، و شیوه پیشین از سر گرفت.امروز بساط بازاریابی برای او از همه سو برپاست، اما نکته ای را که خلیفه ولایت و شمس وزیر او هاشمی نوقی از یاد برده اند این است که: مردم ایران در حرکتی که حتی هیچکدام از ما نیز قادر نیستیم، شتاب، سهمگینی و زمان آن را پیشبینی کنیم اما میدانیم که دور نخواهد بود، اجازه نخواهند داد بار دیگر دیوی را در هیأت فرشته، از پس پرده تزویر و فریب ظاهر کنند و با نام دکتر حسن فریدون روحانی به تخت بنشانند...

 

یکشنبه 24 شهریور ماه سال 1387

  

 با مراجعه به سایت زیر می توانید برنامه دوروز اول را زنده تماشا کنید 

http://www.voanews.com/persian/_-48-hours.cfm 

 

درصورت فیلتر شدن به سایت زیر مراجعه کنید 

http://no1here.com/ 

  

ساعت پخش برنامه ۱۰ شب به وقت تهران، یک و نیم بعد ازظهر به وقت واشنگتن

موضوع برنامه :

بررسی تازه ترین تحولات ایران و منطقه

یکشنبه 24 شهریور ماه سال 1387

 

 

به دنبال سفر چند ماه قبل احمدی نژاد به سری لانکا ، وزارت نیرو و انرژی سری لانکا اعلام کرد ایران برای برق رسانی به مناطق دوردست روستایی در سری لانکا ۶۵ میلیون دلار وام در اختیار این کشور قرار می دهد

به گزارش از دیلی میرور، وزارت نیرو و انرژی سری لانکا با انتشار بیانیه ای اعلام کرد ایران ۶۵ میلیون دلار وام در اختیار این کشور قرار می دهد.این وام برای برق رسانی به مناطق دوردست روستایی در سری لانکا مصرف خواهد شد.بر اساس این بیانیه یک کمیته ای در سطح عالی تشکیل شده است تا بر چگونگی اجرای طرح برق رسانی به مناطق روستایی نظارت داشته باشد.سفیر ایران در سری لانکا نیز گفت وام اعطائی ایران با دوره بازپرداخت طولانی مدت و بر پایه روابط دوستانه میان دو کشور در اختیار دولت سری لانکا قرار داده می شود

وقتی سراسر ایران در خاموشی به سر می برد تحفه ارادان این قرداد را امضا می کتدایشان برایش مهم نیست که مردم در این بی برقی چه بر سرشان می ایدباز توجه شما را به خبری دیگری جلب می کنم

ایسنا: در یک اتفاق نادر به دلیل اشکال در سیستم تاسیسات برق بیمارستان تخصصی زنان میرزاکوچک خان تهران، عمل سزارین یک مادر در زیر نور چراغ قوه و تلفن همراه انجام شد. قطع برق در بیمارستان میرزاکوچک خان دانشگاه علوم پزشکی تهران در دوشنبه هفته گذشته و آسیب دیدن برخی دستگاه ها و سیستم های این بیمارستان درپی تغییر ولتاژ، بخشی از فعالیت های این بیمارستان را برای ساعاتی مختل کرد. این در حالی است که پزشکان این بیمارستان در آن فاصله زمانی و با وجود تاریکی اتاق با استفاده از نور چراغ قوه و تلفن همراه یک عمل سزارین را با موفقیت انجام و جان مادر و نوزادش را نجات دادند. مسوولان این بیمارستان به دلیل آسیب دیدگی دستگاه ها در آن ساعات از پذیرش بیمار جدید خودداری کرده و در عین حال نیز برخی از بیماران به محوطه بیمارستان منتقل شدند. همچنین یکی از مسوولان بخش فنی بیمارستان میرزاکوچک خان در این رابطه گفت: «در بررسی های اولیه هنوز مشخص نشده است که این تغییر ولتاژ به دلیل مشکلات فنی سیستم برق اضطراری یا برق شبکه شهری است.» مسوول امور عمومی این بیمارستان معتقد است: «در روز مذکور برق دوبار صبح و بعدازظهر قطع شد و به دلیل تغییر بار فشار، بعضی از تجهیزات پزشکی و تعدادی از کامپیوترها آسیب دید.» سید علی اقا را چشمت روشن؟

شنبه 23 شهریور ماه سال 1387

 

 

 

  

محرومیت شهرستانی ها از رفتن به دانشگاه های پایتخت

شنبه 23 شهریور ماه سال 1387

 

 

سه‌ شنبه 2 تا جمعه 5 سپتامبر
رمضان در عصر طاغوت
اگر «ممی جون» التماس و اصرار ما را می‌پذیرفت و «آقاجون» پدربزرگ مادری می ‌پذیرفت که همسرش در خانه داماد و نزد دختر و نوادگان عزیزش رمضان را اگر نه به تمامی ولی چند شبی سر کند، ماه مبارک رنگ دیگری می‌گرفت. «کوچک بیگم میرعلائی» مادر پدر هم گاهی همسفر رمضانی ما بود. دو دایره پرجذبه از دو مادربزرگ به شبانه‌های رمضانی ما عطر و طعمی می‌داد که هنوز هم در پی این همه سال و ماه با من است. دو یا سه شب به پیشواز رمضان می‌رفتیم. اما نخستین شب حال و هوای دیگری داشت. بختمان چقدر بیدار بود اگر رمضان به زمستان می ‌افتاد و کرسی و شب‌چره و شاهنامه هم به دعای سحر و صحیفه سجادیه اضافه می‌شد.

از آن سال که روزه سرگنجشکی رفیق راه شد و همسفره سحری با اهل خانه شدم تا دوازده سیزده سالگی که دمی ماش مادربزرگ پدری و کباب شامی ممی جون مادر بزرگ مادری را باید با اشتها می‌خوردم که دیگر تا غروب روز بعد خبری از خوردنی نبود، به گونه عاشقی چشم انتظار رمضان بودم.
در سالهای طاغوتی هیچکدام از ما معنای مفسد فی ‌الارض، محارب با خدا، زنای محصنه، سنگسار، آخوند آدمخوار، ولی فقیه، نایب امام زمان، ولی امر مسلمانان جهان، نمایندگان مقام معظم رهبری، سرود انجز انجز، حزب ‌الله فهم غالبون و... را نمی‌دانستیم. در رمضان طاغوت، حتی بزرگترهای ما فکر نمی ‌کردند برای رسیدن به مقام وزارت کافی است یک پنج ریالی را داغ کنید و چند روز روی پیشانی بچسبانید تا جای داغ آشکار شود، در مراسم اعدام مخالفان رژیم حداقل دو سه بار تیر خلاص بزنید، عکس مار را روی دیوار بکشید، و دست و پای یک آخوند شیاد را بلیسید تا با امام زمان همکاسه شوید.
در آن سالها آخوندهائی که من می ‌شناختم (و هزاران بل میلیونها هموطن من نیز حتماً با آنها آشنا بودند) مرجعشان شریعتمداری و خوانساری و حاج آقا حسن قمی و حاج شیخ بهاء الدین نوری و... بود و روضه خوانشان، سید عرفان و افتخار الواعظین واحتشام، وعاظ و خطبایشان دکتر عباس مهاجرانی (که عمرش دراز باد) و زنده یاد دکتر سید محسن بهبهانی و آل آقا و ابن الدین، و فاطمی، اقطاب عرفان و صفایشان از نوع مرحوم جندقی (میرفخرائی) ستایشگر، حاج سید مهدی قوام ‌زاده، صالح علیشاه گنابادی و پورعارف، مرحوم حاج شیخ حسنعلی مقدادی اصفهانی معروف به نخودکی، و مداحشان از تیره سید جواد ذبیحی و علی بهاری و درویش امیرحیاتی با دوتار و علی جویم علی گویم... بودند.
در زمان طاغوت چون معاون کل مدیرعامل صدا و سیما محمود جعفریان از بازگشتگان از سراب دائی جان یوسف بود که من خود حداقل سه رمضان بسیار شبها در دفترش در تلویزیون هم سفره‌اش بودم و با او افطار می ‌کردم، بنابراین رادیو تلویزیون طاغوت در ماه رمضان رنگ و طعم دیگری داشت. در شهر نوی طاغوت هم خواهران تنهائی (عنوان گزارشی که از زنان قلعه نکبت و درد و تراژدی‌های یک سال برای مجله فردوسی نوشتم و عباس پهلوان عزیزم چنان عرضه ‌اش کرد که تا مدتها بحث ونقل آن اینجا و آنجا بر سر زبانها بود) در ماه رمضان تن از گناه!! می‌شستند و لاتهای جمشید و چاله میدان دهان آب می ‌کشیدند و حداقل در آن سه شب که «خیر من الف شهر» بود قرآن بر سر می ‌گرفتند و چاقو غلاف می ‌کردند. در آن رمضان‌های پر از نور و عشق و دلهای شناور در چشمه خدا زندگی همه ما دگرگون می‌شد، حتی همکلاسی‌هایم لولاچی یهودی و خمسی بهائی و آوانسیان ارمنی و ملک‌ پور زرتشتی ظهرها ساندویچ‌های خانگی خود را یواشکی در پشت درختی و یا دیواری به نیش می‌کشیدند که احترام همکلاسی‌های مسلمان را حتی اگر روزه‌ خوار بودند رعایت کرده باشند. میس هرمینه معلم انگلیسی ما در مدرسه ایران که بدون شک زیباتر از مریم مجدلیه بود و پوستش مثل ابریشم با عطری که وقتی بالای سر من دولا می ‌شد تا مشقم را با دقت بنگرد، چنان روی جانم می ‌ریخت که در همان کودکی به دلم قول می‌ دادم وقتی بزرگ شدم سر به دنبالش گذارم، با رسیدن ماه رمضان تور نازکی بر سر می ‌انداخت و نگاهش را از آقای مکّی معلم حساب که عاشقانه به او خیره می ‌شد می ‌دزدید.
در ماه رمضان طاغوت وقتی سحر از راه می ‌رسید ناگهان جهان روشن می ‌شد. اگر از بالا، فراز شب به شهرها می‌نگریستی، ناگهان می‌دیدی تک چراغی روشن می‌شود و به دنبال آن زنجیر چراغها در چهار سوی شهر گسترده می‌شد. از خانه‌ها بوی عطر نان و برنج و دعای نیمه شبان و صدای سماور جائی برای خواب حتی بچه‌های کوچک نمی ‌گذاشت. حتی در خانه و کومه فقرا نیز به برکت آن صفای رمضانی که باعث می ‌شد گاه ده بار سینی به دست از خانه ‌مان به زیر بازارچه کوچه ورزشگاه و ساعت مشیرالسلطنه بروم و کاسه‌های غذا را که مادر تمیز و زیبا آماده می‌ کرد به آنها که نداشتند یا کمتر داشتند بدهم نیز کم و بیش عطر غذا جاری بود.
از ساعت دو به بعد رادیو روشن می ‌شد. ما را یکساعت بعد از خواب بیدار می‌ کردند. تا آنجا که به یاد دارم، وقتی صدای ذبیحی بلند می ‌شد، انگار ناگهان همه چیز و همه کس، در لرزه‌های صدای او به رقص می ‌آمد. اصلاً انگار خود خدا می ‌خواند. نخست شعرهای سعدی بود و کلیم و حزین و شیخ بهائی که «مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو / مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه». حالا سفره هم پهن شده بود. شبهای قدر که قرآن بر سر می ‌گرفتیم سفره دیرتر پهن می ‌شد. بعد ذبیحی مناجات را شروع می‌کرد. «الهی... دانا و توانائی، بر همه چیز بینائی، به تو زیبد ملک خدائی...» و بعد موشحات عربی‌اش آغاز می‌شد. وقتی سید لال نخاله‌ ای که با اشاره و گاه نوشتن از همه چیز در گذشته و حال می‌ گفت به خانه ما آمد، در یکی از شبهای رمضان با صدای ذبیحی گریست و روی کاغذ نوشت این مرد حتی از عبدالوهاب و ام ‌اکلثوم زیباتر عربی می ‌خواند... بعد از آن «عمّن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» بود و دعای پدر و چشمان پر از عشق مادر با نگاه عطرافشان مادربزرگ. خواهرکم سر روی زانوی من پای سفره به خواب رفته بود. اذان بود و بعد توپ سحر و امساک. سفره جمع می‌شد، بانگ صلات خانه را لبریز می ‌کرد و چراغها که یک به یک خاموش می‌شد... در مدرسه دروغ نمی ‌گفتیم، دعوا نمی‌کردیم، حرف بد نمی ‌زدیم. اینطور ما را بار آورده بودند. عصر که به خانه می‌ آمدیم مادر نگران بود که روزه رمق نور دل و دیده‌اش، فرزند عزیزش را برده است. سماور جوش بود و اندک اندک لحظه افطار سر می ‌رسید. سخنرانی آقای فاطمی با آن ضربآهنگ پرکشش تمام می‌شد، بعد مدحی بود و سپس تحلیلی اغلب عمیق ‌تر از سخنرانی‌های معمولی که دکتر عباس مهاجرانی عرضه کننده آن بود. حالا عطر برنج و حلوا و... خانه را انباشته بود. بعد صدای ایرج گرگین در خانه می ‌پیچید «با هم به سوی خدا برویم» و ذبیحی قلبت را با «ربنا» می‌لرزاند. در فاصله بانگ او گرگین مثنوی می‌خواند و بعد دعای صحیفه سجادیه دکتر محسن بهبهانی بود که در نوروز انقلاب به دستور آدمخوار اول شیخ صادق خلخالی، آدمکشانی از ذوب شدگان در انقلاب سحرگاهان به در منزلش رفتند، در زدند و سید را که سر سجاده بود به خیابان کشیدند تا گلوله‌های کینه و ناجوانمردی را در دل پر از ایمان او خالی کنند. با بانگ اذان مادر استکانها را از آب جوش پر می ‌کرد و بعد خرما بود و نان روغنی و شیرمال مغازۀ سیادت چهار راه سیدعلی، و آنسو در جعبه صدا، مهدی سهیلی با کاروان شعر و موسیقی از راه می‌رسید... رمضان در عصر طاغوت چنین در جان ما نشست و آنگاه که سید روح ‌الله مصطفوی رمضان را نیز چون وطنمان مصادره کرد، ذبیحی و بهبهانی را کشت، گرگین را به اجبار راهی غربت کرد و دکتر عباس مهاجرانی را که نیمی از اصحاب و نوکرانش تا گردن مدیون او بودند به زندگی در تبعیدگاه ناچار کرد دیگر رمضان معنائی نداشت. قلعه را پاسداران انقلاب و اسلام ناب انقلابی محمدی آتش زدند. لاتهائی که یکماه عرق نمی‌خوردند در مقام مسئولان کمیته‌های انقلاب، شبهای قدر را نیز به فتوای آخوندهای فریبکار از جمله شبانه‌های عیش و فسق قرار دادند و شیشه‌های مشروب مصادره‌ای را جای شربت نوشیدند. زنان قلعه با درد و فقر در گوشه ‌ای خاکستر شدند تا با به تخت نشستن نایب امام زمان دخترکان معصوم شب اعدام نصیب برادران پاسدار شوند و نسل بعدی‌شان در دُبی تختخواب شیوخ نفتی را گرم کنند.
رمضان هم مثل محرم و شعبان با رنگ تظاهر و لعاب فریب، از خانه‌ها رخت برکشید. حاج عزت ضرغامی که افتخار می ‌کرد به دست خود دهها ضدانقلاب را کشته است جای مهندس قطبی در دفتر ریاست صدا و سیما نشست و ماه رمضان معاونش برادر غفور که اتاق محمود جعفریان را مصادره کرده بود در حالی که دهانش را لابد می ‌شست که بوی غذائی که ظهر بلعیده بود بیرون نزند فرمان می‌داد روزه‌ خواران را در صدا و سیما فهرست کنند تا او علاوه بر جریمه نقدی به تنبیهشان اقدام کند.
طاغوت و اعوانش اهل روزه نبودند اما در عصر آنها رمضان معنا داشت، سحر و افطار هم. ذبیحی در نیمه ‌های شب پنجره‌ای بین ما و خدا می‌گشود. حالا اما نوحه‌ها و مناجاتها را رضا هلالی می‌خواند که نه به خدا اعتقاد دارد نه رمضان را می‌شناسد. به فرزندانم از رمضان طاغوت می‌ گویم و آنها وقتی می‌شنوند روزگاری من هم روزه می‌گرفتم با شگفتی می‌پرسند، رمضان شما چه شد که حالا به سراغش نمی‌روید؟ می ‌گویم خمینی اعدامش کرد. این رمضان که می‌بینید دکان حقه‌ بازی و تزویر است. عطر وطعم ندارد. و رفقایش یا مثل ذبیحی و بهبهانی خاکستر شده ‌اند و یا مثل من تبعیدی‌اند و از خانه پدری دور.

شنبه 6 تا دوشنبه 8 سپتامبر
دیدار دکتر و سرهنگ
1 ـ معمر زیباترین یونیفرمش را پوشیده بود. از چند هفته پیش به «لوئیجی» طراح ایتالیائی‌ اش که فقط یک مشتری دارد و آنهم معمر و اعضای خانواده‌ اوست، سفارش داده بود لباسی می‌خواهم متفاوت از همه لباسها، سپید رنگ با تکمه‌های طلائی، چیزی بین یونیفرم نیروی دریائی و بالاپوش زربفت سنوسی‌ها (خاندان سلطنتی لیبی). لباس را که به تن کرد چند بار از شوق دور خود چرخید. آرایشگر موهایش را ژل زد، پشت موها را صاف کرد. حسابی رنگ سیاه به آن زد تا اثری از سپیدی نباشد. سبیل وریش پروفسوری‌اش را هم رنگ کرد. سیاه سیاه. آخر معمر عاشق سیاهی است. دختران خوش هیکلی که پاسداران خصوصی او هستند اغلب چهره‌ای تیره دارند، بعضی مسی رنگ، شماری به رنگ قهوه‌ای به شیر آمیخته و تنها معدودی سپیدروی آنهم از تیره بربرها هستند. معمر بیست سال است که شبها در میان این دخترکان می‌خوابد. آن هم پس از آنکه تنش را پاسداران مؤنث در شیر شتر می‌شویند، با روغن زیتون او را ماساژ می‌دهند، دو سه خط کوک برایش دراز می‌کنند تا بالا بکشد و بعد به بستر می‌روند وسرهنگ را با لالائی بر سینه‌های برهنه خود می‌خوابانند (اینها آمیزه‌ای است از آنچه رفقای دیروز سرهنگ نقل کرده‌اند و مخالفانش روی سایت لیبی آزاد آورده‌اند).
سرهنگ معمر که روزگاری صبح و شب سرگرم دیدار با تروریستهائی بود که از شرق و غرب عالم به دیدارش می‌آمدند و با پول و اسلحه وداعش می‌ کردند حالا مدتی است در پی توّاب شدن و رو به قبله واشنگتن و لندن و رم و پاریس نماز گزاردن، حداقل روزی دو سه مسئول بلندپایه غربی را در خیمه‌های مجلل و به ندرت، کاخ سپیدش در پادگان «باب عزیزیه» همانجا که مورد هجوم هواپیماهای آمریکائی به دستور رونالد ریگان قرار گرفت، پذیرا می ‌شود. امروز اما میهمان عزیزی می ‌آید که سرهنگ بابت دیدارش هزینه زیادی را متحمل شده است. سی میلیارد دلار پولهائی را که برای برنامه اتمی ‌اش خرج کرده بود در طلب این دیدار آتش زد. تا امروز بیست میلیارد دلار غرامت ماجراجوئی‌هایش را به بازماندگان قربانیان جنونش پرداخت کرده و 20 میلیارد دلار دیگر هم باید بدهد. رفقای قدیمی‌اش را در تهران و دمشق و فلسطین نه فقط از خود رانده بلکه به بعضی ضربات با فاش کردن اسرارشان نزد مأموران عمو سام وارد کرده است. صدها حقوق بگیر و انقلابی سابق ولاحق را که از برکت عطایای نقدی و تسلیحاتی او به فعالیتهای خود برای ایجاد آشوب و ترور ادامه می ‌دادند عملاً دچار فلج کرد با این امید که روزی بخت دیدار دکتر کوندالیزا رایس نصیبش شود و از برکت این دیدار راه واشنگتن به رویش باز شود. سرهنگ معمر با رویای برگذاری دو رکعت نماز شکر در محراب کاخ سفید به استقبال رایس قد راست کرد. دست بر سینه گذاشت و به مترجم عرب زبان مسئولان بلندپایه که همیشه در سفرهای رئیس جمهوری آمریکا و وزرای خارجه و دفاع او به خاورمیانه همراه است یادآور شد، به خانم دکتر رایس بگوئید این لحظه، پرسعادت ‌ترین لحظه زندگی من است.
پنجاه و پنج سال پس از دیدار جان فوستر دالس وزیر خارجه آیزنهاور که برای دیدار با ملک ادریس السنوسی پادشاه لیبی و عقد یک قرارداد نظامی برای برخورداری ناوگان و هواپیماهای جنگی آمریکا در مدیترانه از بنادر و فرودگاههای لیبی به طرابلس غرب آمد، خانم دکتر رایس وارد لیبی شد. چنین منظری را اگر در وطنمان می ‌دیدیم بدون شک می ‌پذیرفتیم که اهل ولایت فقیه نیز مثل قذافی، جهان بعد از 11 سپتامبر را شناخته‌اند و می‌دانند با پرچم آمریکا و اسرائیل را آتش زدن و مرگ بر... سر دادن به جائی نخواهند رسید.
خبرگزاری مهر در مقاله‌ای اشاره داشت «شاه مقبور یک حرف درست درباره قذافی زد و آن سرهنگ دیوانه بود...» من اما می‌اندیشم کدامیک دیوانه‌اند قذافی که پس از سی و هفت سال شعار دادن و ثروت ملتش را خرج تروریسم جهانی کردن و ملتش را به فلاکت و عزلت و حصار کشاندن، با یک دگرگونی بنیادین، درهای لیبی را گشود، زمینه پیشرفت و متحول شدن کشورش را فراهم کرد، دست دوستی به سوی غرب دراز کرد و با برخورداری از مواهب این دوستی، زمینه‌ساز بازسازی لیبی شد و یا اهل ولایت فقیه که طی سی سال بیش از یکصد میلیارد دلار از ثروت ملی را غارت کرده‌اند، میلیاردها دلار را در حمایت و پرورش و آموزش تروریستهای شرق و غرب به باد داده‌اند، از بامداد تا شام دروغ می‌گویند، ایران سربلند را به کعبه تروریستها و سرزمین نفرین شعار و شکنجه و حبس و مرگ تبدیل کرده‌اند. هم آزادی و دین و ایمان مردم را مصادره کرده‌اند و هم نام و اعتبار ایرانی را از اوج سرفرازی به حضیض ذلت و نکبت فروکشیده‌اند. قذافی مجنون است و یا ژنرالهای سپاه نایب امام زمان با درجات کیلوئی حلبی، که صبح موشکهایشان رو به اسرائیل نشان می‌رود و ظهر زیردریائی‌ غدیرشان برای زدن ناوهای آمریکائی حرکت می‌کند. عصر خبر نابودی قریب‌الوقوع آمریکا را می‌دهند و شب وعده نابودی اسرائیل را می‌دهند. راستی کدامیک دیوانه‌اند؟ 

 

ایران سربلند ایرانی سرفراز پرچم شیر خورشید نشان ایران همیشه برافراشته باد.

   1      2      3      4    >>