شعار مرگ بر خامنه ای
خامنه ای باولایت جهل و جورش، رخ نشان داد به حق عنوان پدرخوانده اوباش حزب الله و لباس شخصیها را از آن خود کرد. رهبری که به اوباش فرمان میدهد و کت حسین الله کرم و سعید عسکر را میبوسد و فرمان میدهد قلمهای پایشان را خرد کنید (بعد از آنکه به فرمانش قاضی سعید مرتضوی قلمهای اهل نظر و اندیشه را شکست) لیاقت آن را ندارد که حتی در عرصه یادداشتهائی طنزآلود اعتبار مصاحبت با شاعران و حضور در مجلس انس را پیدا کند. رهبر جمهوری اسلامی در روزهای اخیر نشان داد که دردست کودتا چیان عروسکی است که به هر طریق و شکلی که میخواهند، به رقصش در میآورند
به هر حال با آنچه در طول تظاهرات خودجوش و پرشکوه مردمی درخیابانها(و در شیراز و اصفهان و سایر شهرها) شاهدش بودیم، حتی اگر فرض کنیم هنوز رشته نازکی (از ترس و یا احترام به سید عمامه دار) حداقل بخشی از مردم را از حمله مستقیم به خامنه ای باز میداشت، ابعاد وحشیگری ذوب شدگان در ولایت جهل و جور چنان بود که این رشته برای همیشه پاره شد. و خامنه ای همانطور که نوشتم درست در همان جایگاهی قرار گرفت که تاریخ نصیب محمدعلی شاه کرد. با این تفاوت که این حضرت را حتی به سفارت سوریه راه نخواهند داد. آن یکی این بخت را داشت که به زرگنده پناه برد و از آنجا با خدم و حشم و برقراری حقوق و مواجب سالیانه، راهی تبعیدگاه شود. سیدعلی به کجا خواهد رفت. چمدانهای پر از دلار اهل ولایت بعث نتوانست خانة امنی برای آنها در سوریه برپا کند. تکلیف ولی فقیه و اهل بیتش که از هم اکنون روشن است. چقدر دلم میخواست لحظه ای را که به حضرتش خبر میدهند هزاران تن شعار میدهند «خامنه ای اعدام باید گردد» و یا «مرگ بر دیکتاتور» چه حالی به او دست میدهد
فکرش را بکنید، تقدیر و یک سلسله رویدادهای غیرقابل پیشبینی و اشتباه تاریخی یک ملت، روضه خوان نسبتاً جوانی را از قعر گمنامی و فقر، به روی تخت سروری و قدرت پرتاب میکند. آنوقت طرف به جای اینکه از این فرصت نادر بهره جوید تا در دل مردم راه پیدا کند و نام نیکی از خود به یادگار گذارد از همان روز نخست، کمر به سرکوبی و خفه کردن ملت ببندد. شیفتگی و از خود باختگی ولی فقیه ثانی نسبت به قدرت خانم به مراتب بیشتر از خودباختگی استادش خمینی بود. آن یکی حداقل قدر قدرت به معنای حقیقی بود، این یکی در 18 تیرماه چند سال پیش نشان داد تا چه حد وحشتزده و مرعوب است
یادم هست حسین خمینی نواده آیت الله خمینی زمانی نقل میکرد که در سالهای تبعید حاج آقا (او به جدش همیشه حاج آقا میگفت) در نجف خیلیها از جمله قطب زاده و یزدی و بعضی از انقلابیها هرچند یک بار نزد آقا میآمدند که بله شرایط برای انقلاب مساعد است و شما باید کاری کنید، ملت آماده خیزش است حاج آقا همیشه میگفت هر وقت توی خیابانهای تهران مردم فریاد «مرگ بر شاه» سر دادند سراغ من بیائید. همینطور هم شد حتی بعد از نماز عید فطر قیطریه حاج آقا تکانی نخوردند اما بعد از 17 شهریور وقتی کاستی برای ایشان آوردند که در آن صدای فریاد مرگ بر شاه شنیده میشد حاج آقا برخاست و به آقای دعائی و محتشمی پور که آنجا بودند گفت حالا موقع رفتن است. در شبهای پرشور امیرآباد این فریاد را اینبار با نام خامنه ای شنیدیم. و تردیدی ندارم کسی که در آوای فریاد اوباش حزب الله وقتی میخواندند «حزب فقط حزب ولی،رهبر فقط سیدعلی» چنان به وجد میآمد که از همة وجودش خنده رضایت میریخت، حالا که بانگ مرگ بر دیکتاتور در گوشش زنگ میزند دچار چنان کابوسی است که هر آن امکان دارد با توصیه های تیم کودتا و مجتبی ذوالقدر و حجازی، دست به کاری زند که محمدعلی شاه به توصیه لیاخوف و شاپشال و شیخ فضل الله نوری به آن دست زد. اینکه در شبهای تظاهرات، مأموران به خانه های شماری از آزادیخواهان ریخته و آنها را دستگیر کرده اند، جریان جلب آزادیخواهان صدر مشروطه را به باغشاه دریادها زنده میکند. در آن زمان آزادیخواهان را طناب انداختند حالا چنان آزارشان میدهند که روزی صدبار مرگ را آرزو کنند. نگاه کنید چند بار تا حالا احمد زید ابادی را جلب کرده و آزار و شکنجه داده اند. گزارش تظاهرات را به طور مشروح دنبال می کنم. و من به همین گفته ها بسنده میکنم



